نقد فیلم

نقد فیلم

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

نقد فیلمsouthpaw

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۵۲ ب.ظ | امیر یغمایی | ۰ نظر

چپ دست آخرین ساخته‌ی کارگردان سیاه‌پوست آمریکایی آنتونی فوکوآ است که پیش‌تر فیلم های سقوط المپیوس، یکسان‌ساز، شاه آرتور و تک تیرانداز را در کارنامه‌ی خود ثبت نموده، چپ دست داستان زندگی بیلی هوپ با بازی جک جیلنهال بوکسور سبک‌وزن شکست‌ناپذیری را روایت می‌کند که قتل همسر او به دست هکتور محافظ رقیبش میگوئل باعث فروپاشی وی می‌شود و هوپ برای به دست آوردن دوباره‌ی عنوان سابقش مجبور به تلاشی دوباره با کمک تیک،مربی سیاه پوست کهنه کار می‌شود.

چپ دست فیلمی است کلیشه‌ای در ژانر ورزشی که می‌توان آن را کلاژی از فیلم های عزیز میلیون دلاری، گاو خشمگین و راکی دانست، فیلم‌نامه‌ی چپ دست که توسط کرت ساتر نوشته‌شده عملاً فاقد هرگونه پیچیدگی و جذابیت است و تمام رویدادهای فیلم را پس از مرگ مورین (همسر هوپ) می‌توان پیش‌بینی کرد اما نکته‌ی حائز اهمیت که باعث استقبال مخاطبین از فیلم شده است را می‌توان در الگویی که ساتر برای نگارش فیلم‌نامه و فوکوآ در سبک کارگردانی به‌کاربرده است دید.

چپ دست الگویی استوار بر تراژدی با اندکی تغییرات منطبق با شرایط جامعه آمریکایی دارد، بیلی هوپ قهرمان محبوبی است که توانسته با تلاش بسیار خود را به قله‌های موفقیت برساند، شدیداً به خانواده‌اش اهمیت می‌دهد،نسبت به دوستانش وفادار است و شجاعت بی‌باکانه‌ای دارد که همگی اینها از صفات مثبت قهرمان تراژدی است اما هامارتیای وی همان غرور بی اندازه‌ی اوست که سبب مرگ همسرش می‌شود، به‌تبع خطای تراژیک قهرمان می‌بایست به دام مصیبت‌ها بیفتد که این مسئله را نیز می‌توان در اتفاقاتی که برای هوپ می‌افتد دید، از سوی دیگر شخصیت های فیلم بر اساس قهرمان و ضد قهرمان به‌خوبی تعریف شده است که در کنار آنها همراه قهرمان و همراه ضد قهرمان را نیز به‌خوبی می‌توان دید، اما آنچه باعث می‌شود چپ دست با اینکه بر اساس الگوی تراژدی نگارش یافته تبدیل به اثری تراژیک نشود را می‌توان در عدم جسارت نویسنده و کارگردان و نوع نگاه فوکوآ دید، فوکوآ که در اغلب آثار خود از خوش‌بینی مفرطی نسبت به آمریکا و قهرمانان ملی آن برخوردار است توانایی به تصویر کشیدن شکست نهایی قهرمانش را ندارد و همین مسئله است که فیلم را تبدیل به اثری شبه تبلیغاتی برای رویای آمریکایی می‌کند، درحالی‌که در فیلمی مانند عزیز میلیون دلاری ایستوود پیکان تیز انتقادش را به سمت جامعه‌ی آمریکا گرفته و هیچ‌گونه واهمه‌ای ندارد از آنکه قهرمان خودساخته‌ی برآمده از توده‌ی مردم را به شکلی رقت‌بار نابود کند.

البته این تنها نقطه‌ی ضعف فیلم چپ دست نیست، ساتر که پیش‌ازاین فیلم با سریال فرزندان هرج‌ومرج توانسته بود نظرات مثبتی را به خود جلب کند در نخستین تجربه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی برای سینما بیش از آنکه به ریزه‌کاری های فیلم‌نامه بپردازد زمان خود را صرف شکل دادن به شالوده‌ی کلی فیلم‌نامه کرده است و همین مسئله سبب شده تا چپ دست فاقد هرگونه گره‌افکنی و تعلیق باشد، حتی در نوع شخصیت‌پردازی نیز باوجود جای کار بسیار با توجه به گذشته‌ی بیلی هوپ و اطرافیانش که همگی بچه‌های پرورشگاهی بودند ساتر تنها به چند اشاره اکتفا کرده و بهره‌ی خوبی از این پیش‌زمینه‌ی شخصیتی نمی‌برد.

نکته‌ی مهم دیگری که به آن اشاره شد نوع نگاه فوکوآ به جامعه‌ی آمریکایی است که شکل افراطی آن را می‌توان در سقوط المپیوس دید، نگاهی مشابه آنچه در ژانر وسترن غالب می‌باشد، در این نگاه سفیدپوستان آمریکایی مردمانی زحمت کش هستند که با تلاش مشکلات را از سر راه خود برمیدارند و دشمنان اصلی آنها نیز بیگانگان خارجی(سرخپوستان) می‌باشند، در فیلم سقوط المپیوس دشمنان تروریست های اهل کره شمالی و در چپ دست میگوئل بوکسور اهل آمریکای جنوبی و برادرش هکتور (قاتل مورین) هستند، شاهد نخست این نکته شیوه ی برخورد میگوئل با بیلی است که دائما سعی برآن دارد هوپ را تحقیر یا تحریک نماید و زمانی هم که آن دو در مراسم خیریه با یکدیگر درگیر می شوند برادر میگوئل به شکل ناجوانمردانه ای همسر هوپ را که در گوشه ای از صحنه ایستاده است می کشد اما هوپ حتی از انتقام صرف نظر می کند، دیگر تفاوت شخصیت‌ها در برخورد با خانواده است، هوپ به دلیل مرگ همسرش فرومی‌پاشد و تمام توان باقی‌مانده‌ی خود را صرف نجات دخترش می‌کند درحالی‌که هکتور خانواده‌اش را در وضعیتی رقت‌بار رها نموده و همسر معتاد او برای مقداری پول یا مواد حتی حاضر به هم‌خوابگی با بیلی هوپ نیز می‌شود از سوی دیگر تیک نیز که قرار است نقش کمک قهرمان را ایفا کند تلاش دارد از کودکان مشکل‌دار در باشگاهش محافظت کند درحالی‌که به نظر می‌آید تجربه‌ی از دست دادن خانواده‌اش را نیز دارد و در میان این اتفاقات تنها بیلی هوپ است که موفق به حفظ دخترش می‌شود، تنها نکته‌ی متفاوت در نگاه فوکوآ با آن نگاه غالب نژادپرستانه در ژانر وسترن مسئله‌ی سیاه‌پوستان است که فوکوآ نگاه دوستانه‌تری نسبت به آنان دارد و سیاهان از نوعی میان‌مایگی برخوردار بوده و نقش کمک قهرمان و درعین‌حال کمک ضدقهرمان را ایفا می‌کنند، در این شیوه از نگاه شخصیت‌ها نقش نمادین را ایفا می‌کنند که در چپ دست هوپ نماد آمریکای پیروز، میگوئل نماد دشمنان آمریکا و سیاه‌پوستان نماد دوستی آمریکایی با وفاداران به قهرمان که همان آمریکای رؤیایی باشد هستند، همین نوع نگاه باعث شده است تا فوکوآ و ساتر نتوانند جسارت لازم برای زیر سئوال بردن قهرمان را به خرج دهند و اثری را که بالقوه می‌توانست فیلمی ماندگار شود به فیلمی ساده و سطحی تبدیل کرده است.

از نکات حائز اهمیت چپ دست که مانع رخوت فیلم می‌شود بازی زیبای جیلنهال است، جیلنهال که آخرین تصویر خاطره‌انگیز از او فیلم‌بردار سنگ دل و خونسرد شبانه‌ی خبری در فیلم شبگرد بوده در چپ دست به خوبی نقش بوکسوری بی‌رحم در رنگ و پدری مهربان در خانه در ایفا کرده است، طبیعی است شخصیت بیلی هوپ مشابه جیک لاموتای گاو خشمگین باشد، شخصیتی بی‌رحم و خشن اما نکته‌ی حائز اهمیت اینجاست که جیک لاموتا چه در درون رنگ و چه در زندگی عادی خشونت افسارگسیخته‌ای دارد درحالی‌که بیلی هوپ زمانی که از رینگ خارج می‌شود تبدیل به پدر و همسری مهربان می‌شود که کاملاً در اختیار خانواده‌اش است از سوی دیگر وی به دلیل سرشت حرفه‌اش که آغشته به خون و خشونت بوده چندان توانایی بروز مهربانی در ظاهر را ندارد که این تضاد تنها با بازی درخشان جیلنهال میسر گردیده است.

از دیگر نقاط قوت فیلم تدوین پر استرس و سریع فیلم به خصوص در پلان های مبارزه است که به خوبی توانسته حس تنش حاکم بر فضا را به مخاطب القا کند، همچنین موسیقی فیلم که توسط جیمز هورنر ساخته شده است و به خوبی از سبک رپ در آن بهره گرفته‌شده به روی فیلم سوار بوده و مطابق با انتظار مخاطب پیش می رود.

آخرین ساخته‌ی فوکوآ فیلمی ضعیف در ژانر ورزشی (بوکس) است که به‌هیچ‌عنوان قابل‌مقایسه با فیلم های مشابه ی آن نیست، چپ دست بیش از آنکه بخواهد به معنای مجرد خود یک فیلم باشد اثری تبلیغی برای رویای آمریکایی است و بیش از آنکه ارزش های سینمایی را مدنظر داشته باشد، هدف خود را جلب نگاه و بیدار نمودن غرور تماشاگر آمریکایی قرار داده است، شاید به همین دلیل باشد که چپ دست در جلب نظر منتقدان ناکام بوده اما مورد استقبال مخاطبین به خصوص در جامعه‌ی آمریکا قرار گرفته است.

یادداشتی درباره ی فیلم far from the madding crowd

چهارشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۰۸ ب.ظ | امیر یغمایی | ۰ نظر

 چشم انداز اروپایی عشق

به‌دوراز اجتماع خشمگین آخرین ساخته‌ی وینتربرگ کارگردانی که با فیلم قبلی خود شکار توانسته بود تحسین همگان را جلب کند اقتباسی است از رمان مشهور نویسنده‌ی قرن بیستم توماس هاردی که روایت زندگی دختر جوانی به نام بثشبا اوردین که ملک زراعی عمویش را به ارث برده و به خاطر میل به استقلال سعی دارد آن را به تنهایی اداره کند ، در این میان اما وی در مرکز عشقی سه مرد نیز قرار دارد که زندگی وی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

به‌دوراز اجتماع خشمگین رمانی در سبک رمانتیک طبیعت‌گرا است که به شدت بر روی پرداخت جزئیات و توصیف حالات افراد استوار است ، این رمان که مانند اغلب آثار هاردی در دوره‌ی خود از جسارتی برخوردار  می باشد که در آن به شکلی عریان مسائل متضاد با جامعه‌ی سنتی انگلیس آن دوران را به چالش می‌کشد که سرآغاز این مبارزه‌طلبی ادبی با رمان به‌دوراز اجتماع خشمگین آغازشده و در رمان تس از خانواده‌ی دوربرویل به اوج می‌رسد، به‌دوراز اجتماع خشمگین شاید پلات ساده‌ای داشته باشد و چندان از  پیچیدگی های داستانی رمان های فاخر اروپایی بهره‌مند نباشد اما دلیل اهمیت آن را سبک نگارش رمانتیک هاردی می‌دانند.

وجود نام کارگردانی مانند وینتربرگ که باید او را پدر و فرزند خلف دوگما 95 دانست به عنوان کارگردان در فیلمی اقتباسی تا حدی عجیب است چرا که اصولاً اقتباس سینمایی آن هم از اثری پر جزئیات و توصیفی عملی است که کارگردانان مؤلف اروپایی به سراغ آن کمتر می روند و شاید فیلم به‌دوراز اجتماع خشمگین دلیلی باشد بر چرایی این امر.

به‌دوراز اجتماع خشمگین نسبت به سایر آثار وینتربرگ فیلمی ضعیف است ، شاید اگر فیلم قبلی وی شکار نبود تا حدی به‌دوراز اجتماع خشمگین پذیرفتنی تر بود اما وجود آن فیلم پرقدرت در کارنامه‌ی وینتربرگ باعث ایجاد انتظار اثری شاخص تر از وی شده که متأسفانه عموم منتقدین و مخاطبین را سرخورده کرده است ، شاید بتوان گفت اصلی‌ترین دلیل عدم موفقیت فیلم ناهماهنگی میان دیدگاه کارگردان با فیلم‌نامه است ، وینتربرگ که تا پیش از به‌دوراز اجتماع خشمگین اغلب آثارش را به همراه یک فیلم‌نامه‌نویس دیگر به رشته‌ی تحریر در می‌آورد این بار وظیفه‌ی اقتباس را به عهده‌ی دیوید نیکولزی گذاشته است که عمده شهرت خود را مدیون رمان‌ها و نویسندگی سریال‌هایش است که همین امر نیز باعث شده نیکولز تا حد زیادی نکات مهم کتاب را نادیده بگیرد که مهم‌ترین آن توصیف درونیات و امیال شخصیت‌ها هست درحالی‌که کتاب توماس هاردی بخش عمده‌ای از قوت خود را مدیون شخصیت‌پردازی پرقدرتش است اما در فیلم شخصیت های فیلم کاملاً تخت هستند و نمی‌توان از آنان درک درستی پیدا که همین مسئله نیز باعث می‌شود روند اتفاقات فیلم به‌خصوص تصمیمات که افراد می‌گیرند به دلیل نداشتن زمینه مکانیکی جلوه کند تا طبیعی ، البته که نباید این نکته را دور از نظر داشت که در رمانتی سیسم بیشتر تاکید به روی نفس عمل است تا استدلال آن و به دلیل ریشه‌های احساس‌گرایانه ی مکتب رمانتیک بسیار از رفتارها شاید با دیدگاه عقلانی غیرمنطقی جلوه کند اما نباید فراموش کرد که آثار هاردی هرچند شدیداً تحت تأثیر مکتب رمانتیک است اما در اصل خود متعلق به جنبش طبیعت‌گرایی می‌باشد که رفتارها و تقدیر انسان در آن مورد موشکافی قرار می‌گیرد ، از سوی دیگر رمان هاردی نزدیک به 470 صفحه است که قاعدتاً با تفاسیر بیان‌شده از نثر وی رمان حجیم و سنگینی می‌باشد و اقتباس از آن عمل راحتی نیست ولی بااین‌وجود وینتربرگ تنها 115 دقیقه برای فیلمش زمان در نظر گرفته که طبیعی است به‌تبع آن بسیاری از جزئیات ضروری مانند چگونگی روابط میان مثلث عشقی مردان با بثشبا نادیده گرفته شود ، برای درک این مطلب کافی است نگاهی بیندازیم به فیلم دکتر ژیواگو که مدت زمان آن 200 دقیقه بوده و طول رمان 540 صفحه می‌باشد در نتیجه معقول است اگر به جزئیات بهتر پرداخته شود ، دیگر نکته‌ی مهم فیلم را باید نگاه متعارض کارگردان با متن اصلی دانست ، وینتربرگ بی‌شک نگاه مردانه‌ای بر سینمایش حاکم است که گواه آن را می‌توان فیلم های شکار یا وندی عزیز دانست درحالی‌که رمان های هاردی به خصوص به‌دوراز اجتماع خشمگین و تس نگاهی زنانه و حتی به جرئت فمینیستی می‌توان دانست و همین تعارض باعث گشته که نقش قهرمان رمان از بثشبا به گابریل انتقال پیدا کند و بثشبا در فیلم بیشتر دلیل رخدادها باشد تا عامل آنها درحالی‌که رمان هاردی درباره‌ی استقلال‌خواهی یک زن جوان است .

شاید بارزترین وجه چشمگیر فیلم شباهت توصیفات طبیعت‌گرایانه و رمانتیک هاردی و وینتربرگ از محیط و اجتماع باشد که به خوبی می‌توان نمود آن را در قاب‌بندی های فیلم مشاهده کرد ، وینتربرگ که هنوز هم شدیداً تحت نظرات دوران اولیه فیلم‌سازی خود و جنبش دوگما 95 است عامدانه از فضاهای داخلی می‌گریزد و اتفاقات و حوادث اصلی فیلم‌هایش در محیط های خارجی و طبیعی رخ می‌دهد که این امر مشابه آن چیزی است که در رمان به‌دوراز اجتماع خشمگین هم قابل مشاهده است.

وینتربرگ به نظر می‌آید تلاش نموده است ضعف فیلم‌نامه‌ی اثرش را با قدرت بصری بپوشاند که هرچند این امر موجب خلق تصاویر زیبایی گشته اما در مخفی نمودن معایب ناموفق و بی‌اثر بوده است.

وینتربرگ از لحاظ انتخاب بازیگر نیز  به خوبی عمل کرده و نوع نگاه خود را به فضای اثر غالب نموده به این معنا که به نظر می‌آید مابه ازای شخصیت بثشبا باید بازیگری با فیزیولوژی قرص و محکم باشد اما وینتربرگ این فرض را با انتخاب کری مولیگان که بازی وی در فیلم شرم تا حد زیادی در خاطر مخاطبان تثبیت شده شکسته است هرچند که مولیگان یک بار دیگر ناکامی در ایفای نقش معشوق ضعیف را همانند آنچه در گتسبی بزرگ بود تجربه کرده است، از سوی دیگر انتخاب ماتیو اشچوئنائرتس برای ایفای نقش گابریل که مثبت‌ترین شخصیت فیلم است جالب می‌باشد چرا که سایر بازیگران فیلم همگی انگلیسی هستند درحالی‌که اشچوئنائرتس بلژیکی می‌باشد

به‌دوراز اجتماع خشمگین فیلمی متوسط از کارگردانی است که انتظارها را نتوانسته است برآورده کند ، در حقیقت شاید اگر وینتربرگ همانند آثار پیشین خود نگارش فیلم‌نامه‌ی این اثر را تا حدی بر عهده داشت نتیجه‌ی نهایی فیلم بهتری از آب درمی‌آمد که متأسفانه این‌گونه نشده است اما نمی‌توان انکار نمود که این فیلم در عین حالی که اثری اقتباسی می‌باشد خالی از نگاه تأثیرگذار کارگردان بوده که این را شاید بتوان مهم‌ترین نکته‌ی قوت فیلم به‌دوراز اجتماع خشمگین دانست که وینتربرگ در عین حالی که بر مبنای یک اثر پر قدرت ادبی فیلم ساخته است اما تسلیم صرف نگاه رمان نشده و مؤلفه‌های ذهنی خود را در فیلم گنجانده است.