نقد فیلمsouthpaw
چپ دست آخرین ساختهی کارگردان سیاهپوست آمریکایی آنتونی فوکوآ است که پیشتر فیلم های سقوط المپیوس، یکسانساز، شاه آرتور و تک تیرانداز را در کارنامهی خود ثبت نموده، چپ دست داستان زندگی بیلی هوپ با بازی جک جیلنهال بوکسور سبکوزن شکستناپذیری را روایت میکند که قتل همسر او به دست هکتور محافظ رقیبش میگوئل باعث فروپاشی وی میشود و هوپ برای به دست آوردن دوبارهی عنوان سابقش مجبور به تلاشی دوباره با کمک تیک،مربی سیاه پوست کهنه کار میشود.
چپ دست فیلمی است کلیشهای در ژانر ورزشی که میتوان آن را کلاژی از فیلم های عزیز میلیون دلاری، گاو خشمگین و راکی دانست، فیلمنامهی چپ دست که توسط کرت ساتر نوشتهشده عملاً فاقد هرگونه پیچیدگی و جذابیت است و تمام رویدادهای فیلم را پس از مرگ مورین (همسر هوپ) میتوان پیشبینی کرد اما نکتهی حائز اهمیت که باعث استقبال مخاطبین از فیلم شده است را میتوان در الگویی که ساتر برای نگارش فیلمنامه و فوکوآ در سبک کارگردانی بهکاربرده است دید.
چپ دست الگویی استوار بر تراژدی با اندکی تغییرات منطبق با شرایط جامعه آمریکایی دارد، بیلی هوپ قهرمان محبوبی است که توانسته با تلاش بسیار خود را به قلههای موفقیت برساند، شدیداً به خانوادهاش اهمیت میدهد،نسبت به دوستانش وفادار است و شجاعت بیباکانهای دارد که همگی اینها از صفات مثبت قهرمان تراژدی است اما هامارتیای وی همان غرور بی اندازهی اوست که سبب مرگ همسرش میشود، بهتبع خطای تراژیک قهرمان میبایست به دام مصیبتها بیفتد که این مسئله را نیز میتوان در اتفاقاتی که برای هوپ میافتد دید، از سوی دیگر شخصیت های فیلم بر اساس قهرمان و ضد قهرمان بهخوبی تعریف شده است که در کنار آنها همراه قهرمان و همراه ضد قهرمان را نیز بهخوبی میتوان دید، اما آنچه باعث میشود چپ دست با اینکه بر اساس الگوی تراژدی نگارش یافته تبدیل به اثری تراژیک نشود را میتوان در عدم جسارت نویسنده و کارگردان و نوع نگاه فوکوآ دید، فوکوآ که در اغلب آثار خود از خوشبینی مفرطی نسبت به آمریکا و قهرمانان ملی آن برخوردار است توانایی به تصویر کشیدن شکست نهایی قهرمانش را ندارد و همین مسئله است که فیلم را تبدیل به اثری شبه تبلیغاتی برای رویای آمریکایی میکند، درحالیکه در فیلمی مانند عزیز میلیون دلاری ایستوود پیکان تیز انتقادش را به سمت جامعهی آمریکا گرفته و هیچگونه واهمهای ندارد از آنکه قهرمان خودساختهی برآمده از تودهی مردم را به شکلی رقتبار نابود کند.
البته این تنها نقطهی ضعف فیلم چپ دست نیست، ساتر که پیشازاین فیلم با سریال فرزندان هرجومرج توانسته بود نظرات مثبتی را به خود جلب کند در نخستین تجربهی فیلمنامهنویسی برای سینما بیش از آنکه به ریزهکاری های فیلمنامه بپردازد زمان خود را صرف شکل دادن به شالودهی کلی فیلمنامه کرده است و همین مسئله سبب شده تا چپ دست فاقد هرگونه گرهافکنی و تعلیق باشد، حتی در نوع شخصیتپردازی نیز باوجود جای کار بسیار با توجه به گذشتهی بیلی هوپ و اطرافیانش که همگی بچههای پرورشگاهی بودند ساتر تنها به چند اشاره اکتفا کرده و بهرهی خوبی از این پیشزمینهی شخصیتی نمیبرد.
نکتهی مهم دیگری که به آن اشاره شد نوع نگاه فوکوآ به جامعهی آمریکایی است که شکل افراطی آن را میتوان در سقوط المپیوس دید، نگاهی مشابه آنچه در ژانر وسترن غالب میباشد، در این نگاه سفیدپوستان آمریکایی مردمانی زحمت کش هستند که با تلاش مشکلات را از سر راه خود برمیدارند و دشمنان اصلی آنها نیز بیگانگان خارجی(سرخپوستان) میباشند، در فیلم سقوط المپیوس دشمنان تروریست های اهل کره شمالی و در چپ دست میگوئل بوکسور اهل آمریکای جنوبی و برادرش هکتور (قاتل مورین) هستند، شاهد نخست این نکته شیوه ی برخورد میگوئل با بیلی است که دائما سعی برآن دارد هوپ را تحقیر یا تحریک نماید و زمانی هم که آن دو در مراسم خیریه با یکدیگر درگیر می شوند برادر میگوئل به شکل ناجوانمردانه ای همسر هوپ را که در گوشه ای از صحنه ایستاده است می کشد اما هوپ حتی از انتقام صرف نظر می کند، دیگر تفاوت شخصیتها در برخورد با خانواده است، هوپ به دلیل مرگ همسرش فرومیپاشد و تمام توان باقیماندهی خود را صرف نجات دخترش میکند درحالیکه هکتور خانوادهاش را در وضعیتی رقتبار رها نموده و همسر معتاد او برای مقداری پول یا مواد حتی حاضر به همخوابگی با بیلی هوپ نیز میشود از سوی دیگر تیک نیز که قرار است نقش کمک قهرمان را ایفا کند تلاش دارد از کودکان مشکلدار در باشگاهش محافظت کند درحالیکه به نظر میآید تجربهی از دست دادن خانوادهاش را نیز دارد و در میان این اتفاقات تنها بیلی هوپ است که موفق به حفظ دخترش میشود، تنها نکتهی متفاوت در نگاه فوکوآ با آن نگاه غالب نژادپرستانه در ژانر وسترن مسئلهی سیاهپوستان است که فوکوآ نگاه دوستانهتری نسبت به آنان دارد و سیاهان از نوعی میانمایگی برخوردار بوده و نقش کمک قهرمان و درعینحال کمک ضدقهرمان را ایفا میکنند، در این شیوه از نگاه شخصیتها نقش نمادین را ایفا میکنند که در چپ دست هوپ نماد آمریکای پیروز، میگوئل نماد دشمنان آمریکا و سیاهپوستان نماد دوستی آمریکایی با وفاداران به قهرمان که همان آمریکای رؤیایی باشد هستند، همین نوع نگاه باعث شده است تا فوکوآ و ساتر نتوانند جسارت لازم برای زیر سئوال بردن قهرمان را به خرج دهند و اثری را که بالقوه میتوانست فیلمی ماندگار شود به فیلمی ساده و سطحی تبدیل کرده است.
از نکات حائز اهمیت چپ دست که مانع رخوت فیلم میشود بازی زیبای جیلنهال است، جیلنهال که آخرین تصویر خاطرهانگیز از او فیلمبردار سنگ دل و خونسرد شبانهی خبری در فیلم شبگرد بوده در چپ دست به خوبی نقش بوکسوری بیرحم در رنگ و پدری مهربان در خانه در ایفا کرده است، طبیعی است شخصیت بیلی هوپ مشابه جیک لاموتای گاو خشمگین باشد، شخصیتی بیرحم و خشن اما نکتهی حائز اهمیت اینجاست که جیک لاموتا چه در درون رنگ و چه در زندگی عادی خشونت افسارگسیختهای دارد درحالیکه بیلی هوپ زمانی که از رینگ خارج میشود تبدیل به پدر و همسری مهربان میشود که کاملاً در اختیار خانوادهاش است از سوی دیگر وی به دلیل سرشت حرفهاش که آغشته به خون و خشونت بوده چندان توانایی بروز مهربانی در ظاهر را ندارد که این تضاد تنها با بازی درخشان جیلنهال میسر گردیده است.
از دیگر نقاط قوت فیلم تدوین پر استرس و سریع فیلم به خصوص در پلان های مبارزه است که به خوبی توانسته حس تنش حاکم بر فضا را به مخاطب القا کند، همچنین موسیقی فیلم که توسط جیمز هورنر ساخته شده است و به خوبی از سبک رپ در آن بهره گرفتهشده به روی فیلم سوار بوده و مطابق با انتظار مخاطب پیش می رود.
آخرین ساختهی فوکوآ فیلمی ضعیف در ژانر ورزشی (بوکس) است که بههیچعنوان قابلمقایسه با فیلم های مشابه ی آن نیست، چپ دست بیش از آنکه بخواهد به معنای مجرد خود یک فیلم باشد اثری تبلیغی برای رویای آمریکایی است و بیش از آنکه ارزش های سینمایی را مدنظر داشته باشد، هدف خود را جلب نگاه و بیدار نمودن غرور تماشاگر آمریکایی قرار داده است، شاید به همین دلیل باشد که چپ دست در جلب نظر منتقدان ناکام بوده اما مورد استقبال مخاطبین به خصوص در جامعهی آمریکا قرار گرفته است.