نقد فیلم leviathan
Leviathan نقد فیلم
فروپاشی خشونتبار یک جامعه
در اسطورهشناسی، لوایزن هیولای قدرتمند دریایی برآمده از شر که مسبب کشتارهای جمعی و آلودگی خشونتبار دریاست.
لوایزن پنجمین فیلم سینمایی کارگردان روسی آندری زویاگینتسف میباشد، وی که پیشازاین توانسته بود با فیلمهای بازگشت، تبعید و النا خود را بهعنوان فیلمسازی مؤلف مطرح نماید بار دیگر با فیلم لوایزن توانست تواناییهای خود را به رخ مخاطبانش بکشاند.
لوایزن داستان مردی است به نام کولیا که درگیر دعوایی حقوقی بر سر حفظ خانهاش با شهردار شهر شده است و این دعوای حقوقی بهمرور منجر به فروپاشی زندگی او میگردد.
لوایزن فیلمی ست بهشدت انتقادی که به وضعیت حاکم بر روسیه میتازد و انباشته از اشاره و کنایه است، زویاگینتسف در فیلم خود جامعهای را خلق کرده است که میتوان آن را مدل کوچک کشور روسیه دانست، ما در این فیلم شاهدیم که کارگردان به شکلی هنرمندانه نگاه خود را به مخاطب القا کرده و با هوشمندی تمام اجازه نمیدهد آنچه تماشاگر از داستان فیلم انتظار دارد رخ دهد بلکه با دیدگاهی رئالیستی، واقعیت محض را هنرمندانه به نمایش میگذارد نه آنچه را که مخاطب ترجیح میدهد ببیند.
در فیلم لوایزن جامعهی ساختهشده توسط فیلمساز جامعهای است که کاملاً در فساد و انفعال فرورفته و هیچگونه تحرکی برای تغییر وضعیت خود انجام نمیدهد، در نیمهی ابتدایی فیلم زمانی که تماشاگر هستهی اصلی داستان یعنی کشمکش میان صاحبان قدرت و کولیا را میبیند انتظار دارد که او دست به اقدامی انقلابی (مشابه آنچه در فیلمی مانند تنگسیر شاهدیم) برای احقاق حق خود بزند اما با پیشرفت داستان مخاطب متوجه میشود که از او هیچ حرکتی سر نخواهد زد چراکه هرچند از فساد پلیس و دستگاه حاکم ناراضی است اما خود نیز در میان همین افراد قرار دارد و آنها همگی دوستان وی میباشند، از سوی دیگر با دیمیتری مواجه هستیم دوست و وکیل کولیا که از مسکو برای کمک به او آمده است و به نظر میآید برخلاف کولیا که فردی خشن و درعینحال ضعیف النفس میباشد دیمیتری انسانی منطقی و دمکرات است که میخواهد مسائل را از طریق مجاری قانونی حل کند اما با پیشرفت داستان متوجه میشویم که او هرچند در ظاهر برای کمک به کولیا به آنجا آمده است اما مأموریت اصلی او که از سوی سیاستمدارانی در مسکو به عهدهی وی گذارده شده بیآبرو کردن شهردار است و او نیز دستکمی از سایر مردمان این جامعهی تباهشده ندارد بهگونهای که باوجود ادعای دوستی عمیق با کولیا به وی خیانت کرده و با همسر او لیلیا به معاشقه میپردازد، سوی دیگر داستان اما لیلیا است زنی که در طول تمامی این دعواها تنها نظارهگر بوده و بیشتر از هر چیز خواهان زندگی آرامی میباشد، لیلیا در حقیقت یک قربانی است او نه توان ایجاد تغییری در جامعه را دارد و نه میتواند خود را مانند دیگر به خواب بزند درنتیجه از شرایط رنج میبرد و به امید تسکین دردهایش با دیمیتری همبستر میشود هرچند که به نظر میآید آن دو درگذشته نیز با یکدیگر رابطه داشتهاند، نکتهی جالبتوجه این اتفاق اما واکنش کولیا به این مسئله است او که پس از فاش شدن خیانت همسرش واکنشی خشونتبار از خود نشان میدهد با پناه آوردن به الکل در کمتر از یک روز این مسئله را فراموش کرده و به زندگی خود ادامه میدهد این دقیقاً همان الگوی رفتاری سایر افراد جامعه است بهگونهای که ما در بیشتر زمان فیلم شاهد آن هستیم که اکثر شخصیتها باوجود آگاهی از شرایط اسفناک جامعه بهجای ایجاد حرکتی در جهت اصلاح وضعیت، راهی برای فراموش کردن در پیش میگیرند، کولیا، دوستانش و حتی شهردار به الکل پناه میبرند، کشیشان مسائل را به تقدیر الهی گره میزنند، دیمیتری به مسکو بازمیگردد، روما با ابراز خشونت و فرار واکنش خود را نشان میدهد و در این میان تنها لیلیا است که حتی باوجود دل سپردن به مرد دیگری بهغیراز همسرش بازهم آرام نگرفته و در انتها به شکلی مرموز در دریا میمیرد، در حقیقت غول تباهی (لوایزن) تمامی مردم این اجتماع را بلعیده است.
یکی از وجوه انتقادی فیلم لوایزن نگاه بدبینانهی کارگردان به دستگاه حکومتی است، بهغیراز دیکتاتوری مطلق شهردار مخاطب شاهد زنجیرهی فاسد افراد حکومتی و عدم وجود شفقت در میان آنهاست، درجایی که قاضی دادگاه در حال قرائت حکمی است که میتواند موجب فروپاشی زندگی کولیا شود او به شکلی سریع و ماشینوار حکم دادگاه را میخواند که انگار در حال خواندن مطلبی بیاهمیت است و این مسئله به هنگام قرائت حکم زندانی شدن 15 سالهی کولیا بازهم تکرار میشود که نمایانگر بیاهمیت بودن زندگی تودهی مردم برای سردمداران سیاست است، هرچند که این کنایهها تنها به اینجا ختم نمیشود ما به هنگام ملاقات دیمیتری و وادیم شاهد آن هستیم که عکس نخستوزیر (ولادیمیر پوتین) در پشت سر شهردار آویزان است به شکلی که بیشتر شبیه به یک دلقک است تا شخص اول کشور از سوی دیگر نوع برخورد استپانیچ در پیکنیک به هنگام استفاده از عکس دبیر کلهای اسبق اتحاد جماهیر شوروی بهعنوان سیبل تیراندازی نشان میدهد که زویاگینتسف به وضعیت حاکمیت کمونیستی سابق نیز چندان خوشبین نیست و حکومت فعلی را همپایهی دورهی قبل میداند (این را میتوان از دیالوگ استپانیچ فهمید که میگوید عکس فعلیها را نیز چند وقت دیگر استفاده خواهد کرد)، پیکان تیز انتقاد کارگردان اما تنها بهسوی دستگاه سیاسی نیست بلکه زویاگینتسف بر حاکمیت مذهبی نیز میتازد، او با نمایش نحوهی رفتار کشیش با شهردار که در قبال شیوهی حکومت وادیم بر مردم نهتنها اعتراضی نمیکند بلکه او را به یاری پروردگار نیز امید داده و از او به خاطر سخاوتمندیاش تشکر میکند و جلال و جبروتی که بر کلیسا حاکم است درحالیکه مردم بهسختی کار میکنند و برای داشتن زندگی بهتر دست به هر کاری میزنند نشان میدهد که چگونه حاکمان مذهبی دین را در خدمت خود گرفتهاند.
یکی از نکات برجستهی فیلم لوایزن شیوهی نمایش خشونت حاکم بر جامعه است، ما در این فیلم هیچگاه شاهد صحنههای خشونتبار نیستیم اما خشونت و سردی در سرتاسر فیلم جریان دارد، زویاگینتسف با استفاده از عناصر طبیعی و دستساختههای روبهزوال بشر خشونت را در روح فیلم خود به جریان میاندازد، نمایش صخرههای سنگی، چشم اندازهای خشک، ماشینآلات پوسیده و زنگزده، اسلحه و اسکلت نهنگ توانسته است بهخوبی خشونت موردنظر کارگردان را به نمایش بگذارد که روح این خشونت در رفتار افراد نسبت به یکدیگر پدیدار میشود.
لوایزن در حقیقت مرثیهای است هنرمندانه برای جامعهای که سیطرهی کالوینیسم بر آن حاصل تقدیرگرایی مردمانش و عدم باور به تغییر و قدرت تودههاست که نتیجهی این نگاه همهگیر شدن فساد و انفعال در جامعه است این انفعال همان هیولای قدرتمندی است که لوایزن نام دارد.
امیر یغمایی
- ۹۴/۰۳/۲۸