نقد فیلم

نقد فیلم

از کسالت شاگرد تا غیاب استاد، گفت و گو با ایرج تقی پور

سه شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۵۴ ب.ظ | امیر یغمایی | ۰ نظر

ایرج تقی‌پور متولد سال ۱۳۳۷ در تهران فارغ التحصیل رشته فیزیک از دانشگاه صنعتی شریف است. او در سال ۱۳۵۸ واحد عکاسی دفتر مرکزی جهادسازندگی را تأسیس کرد و از سال ۱۳۵۹ در آرشیو فیلم صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران مشغول به کار شد. او در مقطعی در واحد تأمین و توزیع بنیاد سینمایی فارابی فعالیت داشت و سرپرست لابراتوار فیلم اداره کل تولید فیلم و عکس وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود. تقی‌پور علاوه بر تهیه‌کنندگی بیش از بیست سال به تدرس دروس عکاسی و جلوه های ویژه در دانشگاه هنر و انجمن سینمای جوان مشغول است. ایرج تقی‌پور فیلم‌های سینمایی «نگین»، «رقص در غبار»، «شهر زیبا»، «صندلی خالی» و را تهیه کرده است. تقی‌پور همچنین عضو شورای سیاست گذاری گروه «هنر و تجربه» است.

تقی پور در سی چهارمین جشنواره بین المللی فیلم فجر مسئول بخش هنری و تبلیغات و یکی از پایه گذاران دوره های آموزشی دارالفنون بود، به همین بهانه گفت و گویی با وی درباره وضعیت آموزش سینما در ایران داشتیم.

آقای تقی پور به عنوان سوال نخست به نظر شما هدف اصلی آموزش آکادمیک سینما،خارج از چرخه یادگیری عملی چیست؟

سینما از ابتدای اختراع به ظاهر فن پیچیده ای نبوده اما مشخص می نمود که نیازمند داشتن مهارت در زمینه های مختلفی مانند فیزیک،شیمی و غیره بوده که این توانایی ها با آموزش میدانی قابل فراگیری بود، با گذر زمان و رشد سینما در جنبه های مختلف و انباشت نظریات علمی و عملی نیاز به آموزش آکادمیک در کنار آموزش میدانی احساس شد که به مرور زمان مدل های گوناگون  را تجربه کرد تا امروز که شاهد حضور این رشته در سطوح مختلف علمی و دانشگاهی هستیم.

از سوی دیگر باید توجه کرد که بدنه اصلی سینما فیلم های روایت گر یا داستانی هستند، روایت گری هرچند به نظر امری بدیهی و ساده جلوه میکند اما حقیقت ماجرا این است که برای دستیابی به یک داستان یا روایت خوب می بایست از مجموعه دانشی برخوردار بود که در اصطلاح فارسی به آن علوم عقلی گفته می شود که شامل شاخه هایی از تاریخ،فلسفه، ادبیات،جامعه شناسی و سایر رشته های مشابه است. اهمیت آموختن این علوم برای سینماگر به قدری است که شاهد هستیم بسیاری از فیلمسازان بزرگ یا نظریه پردازان سینما در رشته های علوم انسانی تحصیل کرده اند بنابراین آموزش آکادمیک سینما محل تلاقی مجموعه ای از علوم است که یک سینماگر نیاز دارد و این مسئله با آموزش میدانی میسر نمی شود.

 در آموزش علمی سینما ما با دو مقوله متفاوت رو به رو هستیم،مدارس سینمایی و دانشکده ها ،تفاوت اصلی این دو در چیست؟

دانشکده سینمایی یا ( (faculty برمبنای آموزش نظری سینما هدف گذاری شده و بیشتر به منظور پرورش کارشناس فعالیت می کند، در آموزش دانشگاهی اصولا دانشجو طبق یک سیناپس درسی آموزش می بیند و در پایان فارغ از توانایی های عملی به عنوان کارشناس آن رشته شناخته می شود که در سطوح بالاتر نیز هرچه بیشتر به سوی آموزش نظری معطوف می شود، به عنوان مثال زمانی یک فرد می تواند دکترای سینما را کسب کند که در این رشته نظریه ای جدید مطرح نماید.

در مدارس اما همه چیز به گونه ای دیگر است، مدارس سینمایی با هدف پرورش تکنسین شکل می گیرند نه نظریه پرداز، بیشتر تمرکز مدارس سینمایی روی پرورش مهارت و خلاقیت دانش آموزان است تا بتوانند در آینده مثلا فیلمبردار خوبی باشند و نیاز اصلی دانش آموز یادگیری کار با این ابزار است نه فلسفه کار با آنها.

با این حساب می توان گفت مدارس سینمایی نقش گسترده تری در پیشرفت سینما دارند.

اثبات این ادعا کار سختی است. سینما به حدی نیازمند علوم و فنون متعدد است که نمی توان گفت کدام یک به دیگری برتری دارد و سهم دانشکده ها را نادیده گرفت، بلکه باید گفت نقش مدارس سینما در پیشرفت فنی بیشتر مشهود بوده و دانشکده ها در پیشرفت فکری سینما.

با توجه به تجربیاتی که سالها از حضور در بخش های بین المللی سینما داشته اید،عمده ترین تفاوت آموزش سینما در ایران و جهان مربوط به چه بخشی است؟

پاسخ به این سئوال در حقیقت یک نوع اعتراف است، بنده پیش از انقلاب در دانشگاه آریامهر که به صنعتی شریف تغییر نام داد دانشجو بودم، خاطرم هست هیچ گاه در آن سالها چیزی به نام کنترل حضور دانشجویان بر سر کلاس و یا امتحان به شکل امروزی وجود نداشت و تفکر حاکم نه آموزش از روی اجبار بلکه تحصیل علم بود. در آن شرایط ما نه تنها آموزش می دیدیم بلکه زندگی کردن را هم یاد می گرفتیم اما امروز شاهد کسالت در دانشجویان هستیم، بنده نزدیک بیست سال است در دانشکده سینما تئاتر مشغول به تدریس هستم، در سالهای ابتدایی طبق ذهنیت قبلی مقید به حضور غیاب نبودم اما بعدها نه تنها مجبور میشدم حضور دانشجویان را کنترل کنم که حتی از ابزارهای تنبیهی نیز استفاده می کردم، این مسئله جدا یک آسیب برای آموزش در کشورمان به خصوص در رشته سینما است. واقعا همیشه برای من سئوال بوده که چطور دانشجوی رشته سینما که باید بتواند با ساعات کاری نامنظم و طولانی وفق پیدا کند توانایی حضور ساعت 8صبح در کلاس درس را ندارد!؟ در آن سوی دنیا اما وضعیت کاملا متفاوت است، دانشجویان شدیدا مشتاق حضور در محیط آموزشی هستند، بسیار پر تلاش و سرشار از انرژی و ایده به تحصیل می پردازند و سبب پیشرفت خود و محیط علمی که در آن حضور دارند می شوند. این از بخشی که مربوط به دانشجویان است.

 در بخش دیگر ضعف سیستم آموزشی ما در جهات مختلف آزاردهنده است،خارج از ایران تحصیل در مقاطع دانشگاهی بسیار جدی گرفته می شود اما در ایران به نظر تصمیم گرفته ایم هرچه بیشتر دانشگاه را ضعیف کنیم و این موضوع در برخی رشته ها حادتر هم است به گونه ای که انگار بعضی از رشته ها در ایران شوخی تلقی می شوند. از سوی دیگر مسئولین دانشگاه ها در بسیاری از موارد هیچ چیز برای ارائه به دانشجو ندارند، بنده زمانی که وارد دانشگاه شدم در روز اول آقای دکتر مهدی گلشنی به عنوان استاد راهنما به من معرفی شد، در نظر بگیرید که ایشان فارغ التحصیل برتر دانشگاه برکلی و جزو نخبگان بودند با این حال هر زمان که بنده نیاز به کمک یا راهنمایی داشتم ایشان در دانشگاه حضور داشته و هیچ گاه نشد که برای من وقت نداشته باشند اما شما اکنون نمی توانید استاد را در دانشگاه پیدا کنید، داشنجو اگر مشکلی یا سئوالی داشته باشد باید کلی زمان صرف کند تا بتواند استاد را خارج از کلاس درس پیدا کند تا شاید مشکلش حل بشود، در حالی که در خارج از ایران اصلا به این شکل با دانشجو برخورد نمی شود.

البته باید به این نکته اشاره کنم که ریشه تمام این مسائل بازمی گردد به مشکلات اجتماعی.

با این حساب تا زمانی که مشکلات اجتماعی حل نشود نمی توان امیدی به بهبود شرایط آموزش رشته های هنری داشت.

نه تنها هنر بلکه همه رشته های علوم انسانی، شما توجه کنید که پس از انقلاب عملا اداره کشور در دست مهندسین بوده و هست. متاسفانه تفکر غالب در کشور ما مهندس پروری است، همه مسئولان اجرایی کشور ما فارغ التحصیلان دانشگاه های تهران و شریف و استنفورد و برکلی هستند، حتی زمان ریاست جمهوری روحانیون نیز عملا کابینه در دست تکنوکرات ها بوده، هیچ گاه سراغ نداریم یک وزیر یا مدیر ارشد اجرایی فارغ التحصیل رشته های انسانی یا هنری باشد، به واقع چرا؟ این در حالی است که در خارج از ایران و در کشورهای پیشرفته نخبگان به سمت رشته های غیرمهندسی هدایت می شوند چرا که می بایست جامعه را هدایت کنند، بنده تصور می کنم تا زمانی که تفکر غالب برتری رشته های فنی بر علوم عقلی باشد نخواهیم توانست جایگاه واقعی کشورمان را پیدا کنیم به تبع آن رشد چشمگیری در گسترش هنر و علوم انسانی نیز شاهد نخواهیم بود.

در حقیقت مقصود شما تفکر حاکم بر کشورهای جهان سوم است که پیشرفت در توسعه صنایع دیده می شود در حالی که کشورهای پیشرفته توسعه را در گسترش علوم بنیادین عقلی می بینند و حکومت به اصطلاح در دست مهندسان روان است تا تکنوکرات ها.

دقیقا، ببینید این تفکر مشابه تفکر حاکم بر جوامع روستایی است، جامعه روستایی پیشرفت را در داشتن پل و جاده و مسجد می بیند اما جامعه غیر روستایی پیشرفت را در گسترش تفکر می بیند، بگذارید با یک مثال به این مسئله بپردازیم، یکی از اصول مهم قانون اساسی ما مبحث آزادی است که در کلام همه ما جریان دارد اما پس از نزدیک چهل سال هنوز هم مردم و مسئولان درک درستی از آزادی و مفهوم آن ندارند، این مسئله هم باز می گردد به عدم آموزش و فقدان حیات علوم انسانی در میان مردم، متاسفانه پس از انقلاب رفتار ما به گونه ای بوده که انگار خواسته ایم فراموش نماییم برای چه انقلاب کرده ایم و نتوانستیم آن آرمان والا را به نسل های بعد منتقل کنیم، در حال حاضر نسل بنده که اداره کشور را در دست داریم دچار انقطاع فکری با نسل های بعد از انقلاب شده ایم که این متاسفانه برای کشور یک آسیب است و تنها را برون رفت از این مسائل توجه به آموزش و گسترش عقلانیت در کشور است.

بنده بارها در برخورد با نسل جوان گریسته ام از اینکه جوان های ما تصور می کنند نمی توانند در ایران کاری انجام دهند،گریسته ام از اینکه نسل جوان ما،استعدادهای ما می خواهند از ایران بروند، این مسئله نه به خاطر این است که در خارج از ایران آزادی وجود دارد نه بلکه جوان های ما به دنبال محلی می گردند که بتوانند مخاطبی برای حرف ها و ایده هایشان پیدا کنند، متاسفانه نسل بنده به عنوان معلمان هیچ گاه نتوانسته ایم با نسل های بعد به عنوان شاگردان هم صحبت بشویم و آنها را بپذیریم بلکه همیشه دنبال تحمیل عقاید خود به آنها بوده ایم. در چنین شرایطی آموزش ما،دانشگاه ما و در نتیجه زندگی ما معیوب خواهد بود.

کمی متمرکز بشویم به روی آموزش سینما، در حال حاضر مبحث داغی که بین محافل سینمایی وجود دارد بحث افتتاح مدرسه سینما است، مسئولین دولتی این مدرسه را یک دستاورد مثبت تلقی می کنند اما مخالفان اذعان دارند با وجود سه دانشکده سینمایی که از کمبود امکانات رنج می برند افتتاح این مدرسه کمکی به بهبود شرایط نخواهد کرد، نظر شما دراینباره چیست؟

بنده عین همین موضوع را با آقای حسینی که مسئول مدرسه ملی سینما است مطرح کردم، نظر ایشان و سایر همکارانشان همان موضوعی بود که در ابتدا صحبت اشاره کردیم مبنی بر نیاز به مدارس سینمایی برای تربیت تکنسین، مطمئنن وجود این مدارس الزامی است اما گذشت زمان نشان خواهد داد چقدر در پیشبرد این هدف موفق خواهیم بود. مرحوم دکتر شریعتی جمله ای دارند به این مضمون که همه انسان ها زیبایی را دوست دارند، خانم ها برای زیبا شدن آرایش می کنند اما بعضی از آرایش ها باعث زیبایی و بعضی باعث زشتی می شوند. میل رسیدن به زیبایی با توفیق آن تفاوت دارد، گذشت زمان ثابت خواهد کرد میل مثبتی که در تفکر احداث این مدرسه موجود است آیا نائل به موفقیت خواهد بود یا نه، بنابراین باید کمی صبوری به خرج دهیم تا ببینیم نتیجه چه خواهد شد.

آقای تقی پور ما در کشور یک سری تجربه منفی داریم در قالب هنرستان هایی رشته سینما، تئاتر یا سایر هنرها در آنها تدریس می شده و جز موارد نادر هیچ گاه شاهد خروجی موفقی از دانش آموزان این مدارس نبوده ایم، با توجه به این نباید نگران تکرار تجربیات مشابه بود؟

بنده در جایگاهی نیستم که اون تجربیات را قضاوت کنم اما می پذیرم که در سیستم آموزشی مدارس ما نقص وجود دارد. ببینید آلمانی ها تجربه درخشانی در آموزش دارند به این شکل که دانش آموزان از مقاطع ابتدایی مدرسه به چند دسته تقسیم می شوند، گروهی برحسب استعداد و سنجش تحصیلی وارد (فاکشوله) می شوند که نوعی آموزشگاه فنی است و در آنجا مهارت هایی را کسب می کنند، گروه دیگر وارد(گیمنازیون) می شوند که به قصد ورود به دانشگاه تربیت می شوند، اروپایی و آمریکایی ها به دلیل ثبات شرایط اجتماعی می توانند تصمیم بگیرند به جای تحصیلات دانشگاهی تکنسین بشوند و از همین راه یک زندگی راحت و معمولی داشته باشند یا وارد مقاطع تحصیلی بالاتر بشوند و به گونه ای دیگر زندگی را ادامه بدهند. در ایران نیز ما باید به این سمت برویم، قرار نیست هرکسی به هنرستان می رود فیلمساز بشود، بلکه هدف تربیت افراد مختلف است، به هرحال یک گروه فیلمسازی نیاز به مهارت های مختلف دارد، هدف از تاسیس این مدرسه این است که افراد مثلا برای نورپرداز شدن به جای دستیاری در پشت صحنه آموزش صحیح این کار را در مدرسه ببینند. افراد نخبه باید در دانشگاه ها پرورش پیدا کنند و افراد معمولی در این مدارس.

البته تا زمانی که همه افراد بخواهند کوبریک و بیل گیتس بشوند نمی توان راه به جایی برد پس به نظرم باید برای موفقیت این طرح ها راهی برای اصلاح تفکر مردم نیز پیدا کرد.

پس بازهم بازمی گردیم به معضلات اجتماعی و نیاز به اصلاح ساختارهای تفکر مردم.

بی شک، ما نمی توانیم از افتتاح مدرسه سینمایی یا هنرستان های مشابه انتقاد کنیم، بلکه پیکان انتقاد باید به سمت تفکر حاکم باشد که باز هم باز می گردد به آموزش، باید به مردم آموزش داد که کشور شبیه یک ارتش نیاز به تعداد محدودی ارتشبد دارد و ناتمام،نیاز به سرباز است.

کمی هم بپردازیم به بخش بین الملل جشنواره فیلم فجر، امسال آقای میرکریمی تاکید زیادی بر ورود جشنواره در بحث آموزش داشتند، توضیح بفرمایید چه تمهیداتی اندیشیدید برای این مبحث.

بخش بین الملل جشنواره فیلم فجر همواره از ابتدای کار، بخشی جنبی و کوچک و بی اهمیت بود، در اواخر دهه شصت بخش بین الملل تبدیل به محل دیدار بعضی از فیلمسازان خارجی علاقه مند سینمای ایران با سینماگران داخلی شد و بعد هم که بازاری به آن اضافه شد که چندان کاربردی نداشت، اساسا جشنواره فیلم فجر به دلیل عدم تجدید نظر در سیاست گذاری معنا و مفهوم خودش را از دست داد و این ماجرا چنان ادامه پیدا کرد که مدیران به فکر جدا سازی بخش بین الملل از بخش اصلی افتادند تا شاید گشایشی صورت بگیرد، سال نخست به دلیل ذیق وقت عملا کاری انجام نشد، امسال اما آقای میرکریمی ایده درخشانی را احیاء کرد مبنی بر تبدیل ایران به مرکز مراوداتی فرهنگی کشورهای منطقه با سایر نقاط جهان، چند تلاش ناموفق از سوی ابوظبی و سایر مناطق نیز صورت گرفت که به دلایل ژئوپولتیکی شکست خورد. جایگاه طبیعی این پدیده ایران است که پشتوانه قدرتمندی هم از دیرباز دارد، دولت جدید و مسئولان فرهنگی توجه ویژه ای به این مسئله دارند و آقای میرکریمی نیز برنامه ویژه ای برای این کار دارند، به همین خاطر تمرکز اصلی هم روی سینمای کشورهای منطقه بود. در کنار این اقدامات توجه به آموزش و بهره مندی از تجارب فیلمسازان خارجی نیز در دستور کار قرار گرفت که در قالب دارالفنون تجلی پیدا کرد، جوان هایی از کشورهای منطقه به اضافه استعدادهای داخلی کنار یکدیگر جمع آورده شدند که در یک دوره شش روزه هم از تجربیات فیلمسازان استفاده کنند و هم با یکدیگر به تبادل اندیشه بپردازند.

نکته ای که در اینجا وجود دارد مبنی بر تبدیل ایران به یک مرکز ارتباطی این است که ما در کشور موانعی مانند سانسور را داریم که قاعدتا امکان حضور همه سلایق را در این جشنواره می گیرد، تصور نمی کنید این مشکلات با نفس هدف مسئولان در تضاد است؟

مسئله سانسور به این میزان که گفته می شود جدی نیست چرا که اساسا قوانین سانسور مبتنی بر شرع نبوده و بیشتر سلیقه ای است، بنده خاطرم هست زمانی که حجاب اجباری شد در صداوسیما این سئوال پیش آمد که حال باید چه برنامه ای پخش کرد، عده ای از مسئولان خدمت حضرت امام رفتند که کسب تکلیف کنند و در آنجا امام نظر خود را بیان کردند که کاملا متفاوت با آنچه اکنون شاهد هستیم بود، ولی متاسفانه ما جسارت عملی کردن آن را نداشتیم و همین مسئله سبب نوعی از احتیاط شد که تا به امروز پا برجا مانده و به مرور زمان حل خواهد شد. از سوی دیگر باید توجه کرد که عدم موفقیت تنها به مبحث سانسور باز نمی گردد، خاطرم هست پیش از انقلاب بسیاری از نویسندگان اذعان می کردند ممیزی دستگاه شاه باعث می شود که ما نتوانیم آثار خوبی ارائه دهیم، بعد از انقلاب همه انتظار داشتند با باز شدن فضا تعداد زیادی شاهکار خلق شود هیچ اتفاق خاصی نیفتاد، چرا که اصلا چیزی وجود نداشت برای ارائه. در حال حاضر نیز ما از سانسور  شکایت می کنیم اما واقعیت این است که در نهان چیزی برای ارائه نیست که به گردن سانسور بیاندازیم.

ممیزی برای فیلم های خارجی نیز صبر می خواهد و اطمینان دارم به مرور زمان امکان حضور فیلم هایی دیگر نیز فراهم خواهد شد.تنها باید کمی صبر کرد و ناامید نشد.

 

 

 

مصاحبه با علی ملاقلی پور

شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۴:۴۷ ب.ظ | امیر یغمایی | ۰ نظر

گفت و گویی با علی ملاقلی پور درباره وضعیت سینمای ایران، مشکلات جوانان در این عرصه و حواشی پیرامون نخستین اثر وی، کارگردان جوان سینمای ایران که به‌واسطه نام پدر و نخستین فیلمش قندون جهیزیه در میان اکثر اهالی فرهنگ و مخاطبان سینما نام شناخته‌شده‌ای است.

 

 

آقای ملاقلی پور به‌عنوان مطلع بحث، می‌خواهم چگونگی ورود خودتون به عرصه سینما را توضیح بدهید.

حرکت اولیه که به دلیل حضور پدر در سینما رخ داد، ولی زمانی که ورود کردم متوجه شدم چقدر کار خطرناکیِ اگر به واسطه پدر وارد این عرصه بشوم، خاطرم هست اوایل حضور بر سر کار پدر با دستیاری سوم شروع کردم که خیابان می‌بستم، اتفاقاً چنین سکانسی را در قندون جهیزیه هم گذاشتم که خیابان بستن یک آدم باعث اتفاقات خنده‌داری می‌شود، به معنای دیگر پادویی و شاگردی صفر بود.

از همان شروع کار به پدر گفتم دیگر با شما کار نمی‌کنم

یعنی بعد از قارچ سمی؟

بله بعد از اون که البته من دستیار سومی را با محمدحسین حقیقی شروع کردم، قارچ سمی هم دستیار سوم بودم ولی اواسط مزرعه پدری بود که قصد کردم کنار بکشم، چراکه از لحاظ اخلاقی برایم قابل قبول نبود، اتفاقاً پدر هم کمی ناراحت شدند حتی گفتند من تو را وارد این عرصه کردم الآن که یک مقدار کار یاد گرفته‌ای و قرارِ کمک دست من بشوی کنار کشیدی، ولی خوب به‌هرحال گفتم از نظر من این شیوه از ورود به سینما درست نیست و جوان های دیگری هستند که باید کنار شما کار کنند. بعد از اون با آقای حسین قناعت به‌عنوان دستیار دوم کارگردان کارکردم برای فیلم من و نگین دات کام و تجربه خیلی خوبی بود و من واقعا خیلی چیزها در اونجا یاد گرفتم، چرا که اگر شلاق کار بر تن شاگرد نباشد نمی‌تواند موفق به یادگیری بشود، اگر من ملاقلی پور توانستم الآن فیلم بسازم آن هم در ژانری که پدرم کار نمی‌کرد، واقعاً علتش این بود که به پشتوانه پدرم نایستادم و بالغ بر 30 فیلم کارکردم تا به اینجا رسیدم، اون 30 فیلم برای من دست آورد بیشتری داشت و اهالی سینما باور کردند عملکرد کاری علی ملاقلی پور ارتباطی به پدرش ندارد، این مسئله باعث شد بارها توسط کارگردان های مختلف تنبیه بشوم، در آستانه اخراج قرار بگیرم و یاد گرفتم که حرفه‌ای باشم. با کار کردن در کنار کارگردان‌ها و عوامل دیگر توانستم کار کردن را یاد بگیرم، البته بودند کارگردان‌هایی هم که نه تنها از آنها چیزی یاد نگرفتم بلکه از من کار هم یاد گرفتند، دلیل این مسئله هم این بود که بسیاری از افراد در سینما به‌واسطه روابط شروع به کار می‌کنند و بارها شاهد بودم عوامل یک فیلم از کارگردان اثر جلوتر بودند.

تصور نمی‌کنید می‌توانستید همین کارها را در کنار پدر انجام بدهید و از تجربه ایشان استفاده بکنید؟

امکانش وجود نداشت، اولاً به لحاظ شرعی پارتی‌بازی و رانت حرام است، در حالت طبیعی آنجا جایگاه فرد دیگری بود و من نباید در آن محل قرار می‌گرفتم، واقعاً خوشحالم که سر صحنه میم مثل مادرم نبودم و فرد دیگری انجام‌وظیفه می‌کرد.

من باید در جای دیگر کار یاد می‌گرفتم، اگر من الآن تصمیم گرفتم در ژانر کمدی اجتماعی کارکنم ژانری که پدرم هیچ‌وقت به سمت آن نرفت حاصل شاگردی افراد دیگر بود، کسانی که با افراد خانواده دائما کار می‌کنند عموماً موفق نمی‌شوند به دلیل اینکه در هر حرفه‌ای شما باید کار را به بهترین شکل یاد بگیرید، نه اینکه از طریق روابط و رانت وارد بشوید، چراکه کار کردن در سینما شوخی نیست. در حال حاضر افراد با میلیاردها تومان فیلم می سازند بعد می‌گویند می‌خواستم تجربه شخصی بکنم، واقعاً عجیبِ، خوب تجربه شخصی را با فیلم کوتاه بکنید، مقاله بنویسید یا کار دیگری انجام بدهید که هزینه کمتری داشته باشد، آن هم در کشوری با این انبوه مشکلات، در سینمایی که چرخه اقتصادی با اشکال می‌چرخد هزینه‌های گزاف برای تجربه شخصی معنا ندارد.

این که من بایستم کنار پدرم و کار کنم توهین به حرفه فیلم‌سازی بود، به‌قول‌معروف اگر من گیاهی بودم که با چوب پدر سرپا می‌ایستاد به‌محض فوت ایشان بنده هم باید سقوط می‌کردم، خدا را شکر که فهمیدم وگرنه امکان نداشت بتوانم در بخش خصوصی فیلم بسازم.

به مسئله‌ای اشاره کردید که بد نیست راجع بهش صحبت کنیم و اون هم بحث شاگردی کردن یا به‌قول‌معروف سیستم استادشاگردی است که در نگاه رادیکال تر می‌انجامد به شیوه مرید و مرادی، عده بسیاری با این سیستم موافق هستند و عده‌ای هم نه به‌شدت نفی می‌کنند، می‌خواهم بدونم شما چقدر به این سیستم اعتقاددارید؟


ببینید درست تر از اون وجود دانشگاه موفق است، متأسفانه شاهد هستیم دانشجویان فیلم‌سازی سر صحنه حاضر می‌شوند تا فیلم‌سازی را از من نوعی یاد بگیرند، تازه سر صحنه به دنبال فهمیدن میزانسن و دکوپاژ و کارگردانی هستند، خوب پس تمام این سال‌ها در دانشگاه چه کار می‌کردید! البته که تقصیر این بچه‌ها نیست، در دانشگاه ما بودجه فیلم‌سازی برای دانشجو وجود نداره، تجهیزات وجود نداره، هیچ امکانات درستی وجود نداره تا فیلم‌سازی رو تجربه کرد، گفته میشه برید فیلم بسازید، خب این دانشجو چطور باید فیلم بسازد؟ باوجوداین همه مشکلات مالی چطور انتظار داریم دانشجو با هزینه خودش فیلم بسازد؟ پس در این شرایط معیوب بهترین حالت انجام شاگردی افراد باتجربه است، شاگردی شیوه‌ای درستیِ ولی مرید و مرادی به‌هیچ‌عنوان، اصطلاحاً در سینما گفته می‌شود آقا بازی که اتفاقاً من درون فیلم خودم هم این را قراردادم که دائما دستیار کارگردان می‌گوید آقا اومد، در شیوه مرید و مرادی هیچ‌کس کار یاد نمی‌گیرد، ولی به دلیل اینکه در ایران دانشگاه درستی برای آموزش فیلم‌سازی وجود ندارد بهترین حالت این خواهد بود که سر صحنه آموزش داده بشود. مثلاً بازیگر خوب در بهترین حالت از تئاتر به وجود خواهد آمد، نه به‌صورت تست دادن بازیگر انتخاب می‌شود، نه با این آموزشگاه‌ها، ما اکثر بازیگرهای خوبمان محصول تئاتر هستند چراکه در اون جا به شیوه شاگردی کردن و تمرین آموزش دیدند، حاصل آموزش ندیدن میشود اتفاقی که در حال حاضر برای سینما ما افتاده است یعنی ورود صدها بازیگر که اصلاً نباید در این حیطه وجود داشته باشند.

این مسئله رو من تا حدی قابل‌قبول میدونم که سیستم دانشگاهی باید باعث پرورش افراد بشود ولی خوب ما صدها نفر را در دنیا می‌شناسیم که از طریق دانشگاه و یا آموزشگاه وارد حیطه سینما نشدند، پس وجود این افراد چگونه قابل توجیه است؟

به دلیل اینکه سیستم ایران با دنیا تفاوت دارد، در اون جا سیستم استعدادیابی افراد را کشف میکنه درحالی‌که در ایران اصلاً استعدادیابی معنا ندارد، بارها پیش‌آمده افراد ادعا کردند استعدادیابی می‌کنند، بعد در انتها معلوم شد چهار نفر دوست و آشنا را انتخاب کرده‌اند.

کمپانی باید وجود داشته باشد که افراد مستعد را پیدا ‌کند، در ایران هیچ جا چنین مسئله‌ای تعریف نشده، باید دقت کنیم استعدادیابی آنها در جهت سوددهی و انتخاب بهترین‌ها است. در ایران با توجه به شرایط موجود بهترین راهکار آموزش دانشگاهی و کارگاهی است، اساتید دانشگاه باید با کمپانی‌ها و دفاتر فیلم‌سازی ارتباط داشته باشند و جریان روز سینما را بشناسند تا توانایی پرورش دانشجویانی مسلط به جریان سینما داشته باشند، نه اینکه دانشجو از جریان روز و شیوه کار هیچ آگاهی نداشته باشد.

کاملاً سیستمی که می‌فرمایید متفاوت است با آن چه در ایران ما شاهدش هستیم، متأسفانه در حال حاضر دانشگاه‌های ما در حال پرورش افرادی هستند که کاملاً جریان روز را نفی می‌کنند، اساتید فیلم‌سازی ما دل بستگان دهه چهل و پنجاه سینما هستند و خروجی این سیستم آموزشی افرادی شبه روشن‌فکر و نارسیست شده است.

البته نمی‌شود گفت این قاعده برای همه صدق می‌کند ولی خوب بخش اعظمی به این صورت است که می‌فرمایید، باور نمی‌کنید استاد دانشگاه با بنده تماس گرفت التماس می کرد بیاید سر فیلم‌برداری، خوب ببینید چقدر وضعیت خراب است، دانشجو اون استاد چه کار باید بکند؟ به همین خاطر عرض می‌کنم سر صحنه خیلی بیشتر امکان یادگیری هست، البته که نه سر هر صحنه‌ای، عرض کردم فیلم‌هایی دیدم که عوامل پشت‌صحنه از کارگردان خیلی جلوتر بودند.

به مسئله‌ای اشاره کردید و دلم می‌خواهد از شما بپرسم چراکه اطمینان دارم قاطعانه حقیقت رو بیان می‌کنید و آن هم مسئله ورود برخی افراد به سینما است به‌خصوص در حیطه بازیگری که می‌شود به آنها لقب یک‌بارمصرف را داد، می‌خواهم بدانم از نظر شما این مسئله از کجا نشأت می‌گیرد و تا در سینما ایران پررنگ است؟

 بخشی از بازیگران تازه وارد هرسال افرادی هستند که یا خوش‌تیپ‌اند و یا خوش‌چهره، یعنی ظواهر خوبی دارند برای بازی که درصد زیادی از آنها تعریف بازیگری را دیده شدن می‌دانند پس به‌هیچ‌عنوان دنبال یادگیری و تجربه کردن نمی‌روند، بنده‌ که 13 سال دستیاری کردم دفترچه‌ای دارم پر از اسم بازیگران بیکار، هیچ‌کس افرادی که بیکار ماندند را نمی بیند، تنها همه نگاه‌ها متوجه افرادی است که هر سال به سینما معرفی می شوند، درصورتی‌که به‌شدت تعداد این یک‌بارمصرف‌ها زیاد شده، خوب این یعنی بازیگری؟ اگر این بازیگر بودن است پس به علی نصیریان که یک عمر در انواع نقش‌ها و مدیوم‌ها بازی کرد باید چه گفت، این دوتا قابل‌مقایسه نیستند. نکته جالب اینجاست بسیاری از این افراد وارد مقوله بازیگری می‌شوند بعد به خاطر اینکه در این عرصه به هیچ‌چیز دست پیدا نکردند وارد مقوله کارگردانی و تهیه‌کنندگی می‌شوند، ادعا هم می‌کنند که بازیگری ما را اقناع نمی‌کرد، ولی نه اصل ماجرا اینجاست که به واسطه مسائلی غیر از استعداد وارد سینما شدند بعد از مدتی به هر کاری هم تن بدهند باز هم نقشی پیدا نمی‌کنند.

 خب آقای ملاقلی پور در حال حاضر ما شاهد افرادی هستیم که نه به قول شما چهره دارند نه استایل زیبایی دارند و نه استعداد، این افراد وارد سینما می‌شوند دو تا فیلم بازی می‌کنند روی جلد چند تا مجله زرد عکس هاشون چاپ می‌شود و به‌زعم عده‌ای می‌شوند اَبَرستاره، ورود این افراد چگونه اتفاق می‌افتد؟

ببینید آنها تصور می‌کنند وارد عرصه بازیگری شدند ولی از همان ابتدای کار در حال خروج هستند، چند وقت پیش جالب بود که یکی از این به‌اصطلاح بازیگرها گفته بود چرا این همه بازیگر جدید وارد سینما می‌شود، چرا یک عده افراد با صورت عمل کرده تصور می‌کنند بازیگر شدند،حالا خود اون فرد صورتش شکل‌گرفته از عمل زیبایی بود، بعد کسی نبود که به این بنده خدا بگوید شما چرا اعتراض می‌کنید، خود شما محصول ورود به همین شیوه هستید، زمانی که من در حال ساخت قندون جهیزیه بودم از طریق یک سری از دوستان شنیدم تعدادی از همین بازیگرها گفته بودند چرا ملاقلی پور رفت سراغ صابر ابر و نگار جواهریان یعنی از این دو نفر بازیگر خوشگل تر نیست! ولی مسئله اینجاست که شما اشتباه فهمیدید مگر من به دنبال زیبایی بودم، من به دنبال بازیگر توانا می‌گشتم، مشکل اینجاست طرف در خیابان چهار نفر نگاهش کردند و دو نفر گفتند زیبایی تصور کرد که مادرزاد بازیگر به دنیا آمده است، اتفاقاً به نظر من زیبا نبودن بازیگر به نفعش است چون شروع می کند به یاد گرفتن و تمرین بازیگری، متأسفم که نمی‌توانم اسم ببرم ولی شما نگاهی بیندازید به فیلم‌ها و سریال های چند سال پیش، می‌بینید صدها بازیگر هستند که غیب شدند، خب چرا؟ به خاطر اینکه توانایی ایفای نقش متفاوت نداشتند.

بنده با حرف شما کاملاً موافقم، ولی در این میان بعضاً می‌بینیم کارگردانان صاحب‌نام به سراغ این قبیل افراد می‌روند، این شیوه از انتخاب بازیگر را چطور می‌شود توجیه کرد؟

به نظر من کارگردانی که سراغ این‌جور افراد رفت کارگردان نیست،چند وقت پیش یکی از همین افراد با بنده تماس گرفت درخواست داشت که بیاید سر صحنه فیلم، من گفتم صدسال هم من شما را سر صحنه نخواهم برد چراکه واردکردن شما به عرصه بازیگری خیانت به سینمای این مملکت است، به خاطر اینکه شما می‌خواهید مشهور بشوید ولی در ازای اون استعداد صدها نفر دیگر نابود می‌شود، چقدر آدم در سینمای این کشور به خاطر چنین مسائلی سرخورده شدند و سوختند. زمانی که کارگردان خودش با زحمت وارد این عرصه نشد طبیعیِ چنین افرادی را هم وارد سینما بکند، مردم هم الان فهمیدند ماجرا از چه قرار بود و دیگر به خاطر قیافه بازیگر سینما نمی‌روند، خدا را شکر آن‌قدر تکنولوژی پیشرفت کرد که اگر کسی به دنبال جاذبه جنسی باشد نمونه‌های دیگری را دیده است و به خاطر چشم و ابروی یک بازیگر سینما نمی‌رود.

آقای ملاقلی پور بعضاً پیش آمده است که می‌شنویم افرادی هستند سرمایه‌هایی را وارد سینما می‌کنند به‌شرط اینکه خود قسمتی از یک فیلم باشند، همین‌الان فیلمی روی پرده‌داریم که مصداق این مسئله است و از کارگردان تا بازیگرهای اون ناگهان از غیب به روی پرده سینما ظاهر شدند و از خود کارگردان تا بازیگران از هیچ رسیدند به فیلم بلند، افرادی که نه سابقه‌ای دارند و نه تلاشی کردند، صرفاً به‌واسطه داشتن پول توانستند خود را به سینما تحمیل کنند، تابه‌حال تجربه‌ای از برخورد با چنین افرادی داشته‌اید؟

بسیار زیاد و همیشه هم به شدیدترین شکل برخورد کردم، من عده‌ای از دوستانم را سر همین ماجرا از دست دادم، افرادی که از من ناراحت شدند به خاطر اینکه آنها رو نیاوردم در فیلمم و رفتم از درون تئاتر شهر بازیگر پیدا کردم، خب اون فرد لایق بودن در فیلم من یا سینما است، خروجی این مسئله شد مصطفی ساسانی در فیلم قندون جهیزیه که بسیار بازی خوبی ارائه داد، مصطفی ساسانی رو کسی شاید نشناسد، ولی ببینید الآن این فرد نقش اول نمایش دکتر رفیعی را بازی می کند، دکتر رفیعی استاد مسلم این کار است، آیا ایشان می‌آید از فردی استفاده کند که کار خودش را بلد نیست؟ در نتیجه این افراد مستحق حضور در فیلم بنده یا دیگران هستند نه دوست و آشنا من یا هرکس دیگری، مصطفی ساسانی نه تیپ دارد نه قیافه دارد نه رابطه دارد فقط در حال تلاش کردن است، هدایت هاشمی حاصل همین زحمت کشیدن‌ها است، پانته‌آ بهرام حاصل همین زحمت کشیدن‌ها است.

برگردیم بر سر فیلم شما، آقای ملاقلی پور چرا قندون جهیزیه نرفت به جشنواره سی و سوم؟

همان زمان من این مساله رو پیگیری کردم و متوجه شدم دوتا فیلم هستند که هنوز فیلم‌برداری آنها تمام نشده است ولی در لیست فیلم های جشنواره حضور دارند.

کدام فیلم‌ها؟

ماهی سیاه کوچولو و ناهید، جالب اینجاست که فیلم تمام نشده بود ولی برای حضور در جشنواره انتخاب شد، ماجرا هم این بود که جریان پشت فیلم ماهی سیاه کوچولو تاکید کرده بود فیلم باید در جشنواره حضور داشته باشد و از اون سمت مرکز گسترش هم می‌خواست یک فیلم در جشنواره داشته باشد که ناهید بود، جالب اینجاست که بعد از اکران ترجیع‌بند همه خبرنگاران چرایی عدم حضور قندون جهیزیه در جشنواره بود، بعداً ما توانستیم همراه دانش اقباشاوی آقای صدر عاملی رو در حاشیه جشنواره سما پیدا کنیم و ماجرا را بپرسیم، آقای صدر عاملی اول زیر بار نمی‌رفت ولی بعدتر گفت نه دوتا فیلم که ما با تبانی چهار فیلم را از جشنواره کنار گذاشتیم و به‌جای اون چهار فیلم با تبانی گذاشتیم توی جشنواره، بعدش جالب اینجاست ایشان ادعا کردند من دیگر داوری نخواهم کرد و دروغ گفت، صدر عاملی بعدازآن ماجرا دائم الداوری شد، جشنواره فیلم شهر داور شد بازهم فیلم من را بایکوت کرد، حتی در برنامه هفت که آقای صدرعاملی به عنوان نماینده هیئت انتخاب حضور پیدا کرد، گبرلو محافظه‌کار پرسید چرا دوتا فیلمی که تمام نشده است را انتخاب کردید؟ در جواب آقای صدر عاملی گفت نه اینها اندک دقایقی مانده بودند که حتی گبرلو هم خنده‌اش گرفت و ادامه نداد. آقای صدر عاملی گفت من دیگر داور نمی‌شوم ولی بازهم در جاهای دیگری داوری کرد، نه فقط آقای صدر عاملی یک نگاهی بیندازید به لیست هیئت انتخاب پارسال ببینید اون افراد چه کسانی بودند، چرا اجازه دادند تبانی اتفاق بیفتد، هر جای دیگر دنیا بود حق داوری از این افراد تا ابد سلب می‌شد ولی ببینید بعضی از این افراد در هر جشنواره ای بعد از فجر داوری کردند، بعد از اون آقای صدر عاملی آمد جزو هیئت انتخاب اسکار، الآن هم زمزمه‌هایی هست از اینکه بروند جزو شورای پروانه ساخت، یعنی هنوز ماجرا ادامه دارد، اگر فیلم من بد بود حق را به هیئت انتخاب می‌دادم، مطمئناً نظر هیئت انتخاب خیلی مهم بود ولی نظر با تبانی و تقلب فرق داشت، من خواهشی که دارم فیلم‌سازها حقیقت را بازگو کنند، چرا می‌ترسید بیان کنید، بگذارید از سایه حقیقت بترسند این افراد، اگر نگویید فیلم بعد سرتان را خواهند برید.

تصور نمی‌کنید باید به فال نیک گرفت، نبودن در چنین جشنواره‌ای را به‌خصوص با شناختی که از روحیات شما پیدا شد، من تصور می‌کنم شما نجات پیدا کردید.

مطمئنا خدا در جای حق نشسته، خروجی فیلم‌هایی که پارسال تابه‌حال با تبانی وارد جشنواره شدند چه بود، چه تأثیری داشتند؟ چهارتا جایزه گرفتند ولی چه فایده‌ای داشت ، بنده هم جایزه گرفتم ولی خوب اصلاً مهم نیست ، الآن بپرسید کسی به یاد دارد چهار سال پیش چه فیلمی چه جایزه‌ای گرفت، ولی فیلم خوب را مردم به یاد دارند.

البته بعداً برای دلجویی، فیلم شما و عده‌ای دیگر از افراد را قراردادند در بخش بین‌الملل

بله برای دلجویی این کار را کردند ولی من همان موقع مصاحبه کردم و گفتم فیلم من یک فیلم ملی است نه بین‌المللی، جالب اینجاست هیئت داوری بخش جنبی بنده را کاندید استعداد جوان کرده بود و آقای رضاداد فشار آورد که به ملاقلی پور جایزه ندهید، من با تمام آن داورها صحبت کردم چه ایرانی چه خارجی، همه تأیید کردند که آقای رضاداد این کار رو کردند و من اون جا گفتم واقعاً ممنونم، شما از هیئت انتخاب جشنواره فجر مردتر هستید نه به خاطر اینکه به من جایزه دادید بلکه به این خاطر که نگذاشتید یک بار دیگر تبانی رخ بدهد، من واقعاً از فیلم اولی های امسال خواهش دارم مواظب باشند به‌شدت از همین‌الان تلفن‌ها شروع شده به مسئولین که فیلم ما نمی‌رسد ولی بگذارید در لیست جشنواره، به‌شدت شلوغ کنید اگر فیلم نرفت توی جشنواره، اصلاً تصور نکنید نظر بوده است بلکه هر سال جشنواره با تبانی برگزار می‌شود، در اینجا هرکس ارتباط دارد مقرب تر است.

بپردازیم به بحث اکران فیلم شما، قندون جهیزیه اکران شد، دو هفته بعد محمد (ص) از راه رسید و غوغایی به راه انداخت در بخش اکران به کمک مسئولین، توضیح بفرمایید که چه اتفاقاتی افتاد.

ببینید همین‌الان فیلم چهارشنبه 19 اردیبهشت در حال اکران است و تهیه‌کننده فیلم به وضعیت اکران اعتراض کرده، شما یک سری بزنید به سایت خرید بلیت نگاه کنید فیلم محمد و شاهزاده روم چه تعداد سینما در اختیاردارند، بعد چهارشنبه 19 اردیبهشت را ببینید چند سینما در اختیار دارد، به این دلیل که خواستی پشت اون فیلم‌ها قرار دارد که غلط هم هست، تصور می‌کنند اگر فیلم محمد هرچقدر بیشتر دیده شد بار مذهبی بیشتری برای جامعه دارد که این تصور غلط است، مردم ما که پیغمبر را خوب می‌شناسند همه یا مسلمان هستیم یا مسلمان‌زاده، فیلمی مثل تاج‌محل که مهجور در هنروتجربه در حال اکران شدن است یا چهارشنبه 19 اردیبهشت خیلی از فیلم محمد در کارکرد مذهبی جلوترند منتها بدون شعار، جامعه در حال حاضر نیازمند انفاق است، نیازمند گذشت است، نیازمند همدلی است ولی ما همیشه جنبه‌های بین‌المللی ماجرا را می‌بینیم و می‌گوییم الآن این فیلم نشان‌دهنده جنبه رحمانی اسلام خواهد بود، درحالی‌که دین اصلاً راهبُردی عمل نمی‌کند، مگر پیامبر راهبُردی فکر می‌کرد که بگوید حالا این کار را انجام بدهم نتیجه خواهم گرفت؟ نه دین یک مسئله اعتقادی است، دین باور است، چهارشنبه 19 اردیبهشت یا تاج‌محل از فیلم محمد به مراتب با اعتقادترند، الآن کسی جرئت ندارد فیلم محمد رو نقد بکند.

البته این کم لطفی است فیلم واقعاً نقد شد، نقدهای تند و برنده‌ای هم به فیلم وارد شد

باید بیشتر هم بشود، چون فیلم بدی ساختند، بهترین فیلم را مصطفی عقاد ساخت، اسلام که نیامده است وجه رحمانی نشان بدهد، اسلام یک کلیت کامل است ما یا به قرآن اعتقادداریم یا نه دیگر این که وجهه رحمانی دارد اسلام یا نه چه حرفی بود، مصطفی عقاد می‌گفت ما لازم باشد دفاع می‌کنیم نمی‌جنگیم دفاع می‌کنیم، ببینید اون فیلم را کاملاً منطبق با قرآن ساختند و کاملاً هم بین شیعه و سنی اتحاد ایجاد کرد، ولی این فیلم چه کار کرد؟

خوب این که برمی‌گردد به فیلم محمد، من سئوالم این بود چه اتفاقی برای اکران فیلم شما افتاد

اتفاق از همین جا شروع شد، باور غلط بر اینکه اون فیلم‌ها باید بیشتر گسترش پیدا کند، نتیجه هم این شد که حق بقیه فیلم‌ها را ضایع کردند، سانس ها کم شد، سینماها را گرفتند و در آخر جالب بود ادعا کردند ما به شما سانس زیاد هم دادیم، بعد هم ما هر اعتراضی کردیم در جواب گفتند ما خبر داده بودیم که در حال آمدنیم، من همان موقع گفتم مگر سیستم شعبون بی‌مخ و نوچه‌هایش را پیش گرفتید که راه بیافتن جلو داد بزنند شعبون داره میاد، خوب شعبون آمد یک بچه پررو هم هست توی این بازار که بزند پای چشم شعبون، حالا بعدش می‌توانید اون بچه را تکه‌پاره کنید ولی جای اون ضربه تا ابد در یاد شعبون خواهد ماند، یعنی چه که ما گفته بودیم داریم میایم، دیگر هیچ‌وقت این حرف رو جایی نزنند، شرم کنند از گفتن این حرف، بیایید سر جایتان اکران بشوید، حمایت کردن با بایکوت کردن دیگران خیلی تفاوت دارد، فیلم محمد باید حمایت می‌شد نه اینکه دیگران بایکوت بشوند، فیلم محمد نباید تمامیت خواه باشد، در اصفهان زمانی که قرار شد فیلم محمد اکران شود تمام فیلم های دیگر را از پرده پایین کشیدند و مردم اصفهان محکوم بودند به دیدن فیلم محمد، این خیلی با حمایت فرق داشت. به این شکل سینما به هیچ جا نخواهد رسید، باید بفهمیم که هدف وسیله را توجیه نمی‌کند، خروجی این شد که هیچ کشوری در دنیا حاضر به اکران فیلم محمد نیست.

در عوض محمد راهی اسکار شد

بفرستند، شما تصور می‌کنید این فیلم در اسکار جواب خواهد داد، ببینید چه اتفاقی خواهد افتاد، اگر انتخاب هم نشد می‌گویند دست استکبار جهانی در کار بود، خب پس برای چی فرستادید، هم از استکبار جهانی امید دارید و هم فحش می‌دهید، خوب این را که همه میدونیم در اسکار هم نوعی از تبانی وجود دارد پس برای چی فیلم را ارسال می‌کنید.

البته آن چیزی که به‌عنوان تبانی ما تصور می‌کنیم در اسکار تفاوت دارد با تعریف لغوی کلمه، بیشتر در بخش خارجی نوع معرفی فیلم و شرکت پخش‌کننده تأثیر دارد در رأی اسکار خارجی که خوب بعید میدانم کسی حاضر باشد برای فیلم محمد کاری را بکند که برای فیلم جدایی نادر از سیمین انجام داد، کما اینکه امسال فیلم های بسیار خوبی هم در بخش خارجی اسکار وجود دارد، ولی خوب این سیاست را ما همیشه دنبال کردیم.

این اشتباه مشابه ساختن فیلم جنگی است که ما تصور می‌کنیم باید بسازیم و بعد به‌زور بلیت نیم بهاء و تبلیغ مردم را راهی سینما بکنیم، ولی متوجه نمی‌شوند که فیلم دفاع مقدس در حال حاضر جایگاهی در سینما ندارد، مردم بلیت نمی‌خرند، نه اینکه در حوزه دفاع مقدس فیلم نسازیم بلکه برای تلویزیون بسازیم، سینما جایگاه عرضه و تقاضا است، کار فرهنگی بکنید در حوزه جنگ ولی در تلویزیون، ما یک فیلم در ده سال گذشته نداشته‌ایم که توانسته باشد با ژانر جنگ مخاطب جذب کند و فروش داشته باشد اگر هم بود خندیدن به دفاع مقدس بود نه حمایت از جنگ، مشکل از تصور غلط مسئولان است که فکر می‌کنند باید فیلم جنگی بسازیم تا مردم همیشه برای دفاع آماده باشند، ولی سئوال من اینجاست که مگر قبل از جنگ ما یک دقیقه فیلم جنگی ساخته بودیم؟ پس چرا مردم رفتند 8 سال جنگیدند؟ به خاطر اینکه در مردم فرهنگ فداکاری وجود داشت، هر زمان فرهنگ فداکاری وجود داشته باشد مردم در هر شرایطی حاضر به فداکاری هستند، به همین خاطر عرض می‌کنم فیلم‌هایی مثل چهارشنبه 19 اردیبهشت یا تاج‌محل بسیار جلوتر از آثار دیگر هستند، خیلی خوب متوجه شدند مسئله جامعه کجاست، اگر نمی‌فروشند به خاطر این است که مردم خبر ندارند چنین فیلم‌هایی هستند الآن شما به این فیلم‌ها تبلیغ بدهید مثل بعضی فیلم های دیگر ببینید اگر از مرز میلیاردها نگذشتند.

به مسئله جالبی اشاره کردید آقای ملاقلی پور، شما می‌فرمایید دلیل اینکه یک سری از فیلم‌ها نمی‌فروشند تخطئه، مشکل اکران و نبود تبلیغات است، درحالی‌که بسیاری اعتقاددارند نفروختن فیلم‌ها به خاطر این بوده که سینمای ایران مرده است، نظرتان دراین‌باره چیست؟

نه به‌هیچ‌عنوان قبول ندارم، قندون جهیزیه اگر من خودم را به آب و آتش نمی‌زدم 5/1 میلیارد می‌فروخت؟ من آدم زرنگی بودم و می‌دانستم چطور در این بلبشو گلیم خودم را از آب بیرون بکشم ولی خوب خیلی از این بچه‌های فیلم‌ساز که نمی‌دانند.

نگاه شما منظر جدید و جالبی است که من تا حالا به آن برنخوردم کسی به این شکل مشکل عدم استقبال از سینمای ایران را بررسی و ادعا بکند به دلیل نبود تبلیغ مردم فیلم‌ها رو نمی‌بینند.

ما وحشتناک مشکل تبلیغ داریم، به‌عنوان‌مثال در مازندران در شهر ساری فیلم قندون جهیزیه 3 هفته اکران شد بعد از اون فیلم محمد آمد،سپس سینما سپهر تصمیم گرفت یک هفته دیگر فیلم ما را اکران بکند، همان موقع من به همراه همسرم رفتیم ساری شروع کردیم نفربه‌نفر تبلیغ کردن فیلم، زمانی که برگشتم تهران آمار دفتر فروش نشان می‌داد در اون سه هفته روزی 200 هزار تومان فروش داشتیم، اون یک هفته بعد از تبلیغ روزی 700 هزار تومان، خوب ببینید چقدر تبلیغات تأثیر داشت، تازه آن هم پخش کردن تراکت، اگر تبلیغات تأثیر نداشت پس چطور شاهزاده روم هفته اول 200 میلیون فروش داشت ولی الآن میلیارد را رد کرد چرا؟ به این دلیل که روزی 50 آگهی تلویزیونی در حال پخش است.

به‌هرحال نگاه جالبی بود این که مشکل سینمای ما از بخش تبلیغات نشأت می‌گیرد، اما یک نکته‌ای که وجود دارد و باید به اون اشاره کرد، این است که اهالی هنر و فرهنگ به‌خصوص سینما در ایران تبدیل شدند به نخبگان برج عاج نشین و سعی می‌کنند مردم را از بالا به پایین نظاره کنند، انگار یک نوع آلودگی در مردم عادی وجود دارد و هنرمندان ما دوست ندارند به اون آغشته بشوند، درحالی‌که ما در دنیا شاهد هستیم یک اَبَرستاره در هر عرصه‌ای بسیاری مواقع در کنار مردم ظاهرشده و همین مسئله سبب نزدیکی مردم و هنرمندان خواهد بود و به‌نوعی می‌توان مؤثر دانست در امر ترغیب مردم به سمت سینما یا سایر عرصه‌ها.

بله نگاه کنید اصلاً در آنجا کمپانی‌ها در موقع قرارداد بستن با بازیگر و کارگردان ذکر می‌کنند چه تعداد فرش قرمز، چه تعداد کنفرانس خبری، چه تعداد تور فیلم ملزم هستند که شرکت کنند، ولی ما در اینجا اصلاً به پخش فکر نمی‌کنیم در اون جا فیلم ساخته می‌شود برای اکران ولی ما فیلم می‌سازیم برای جشنواره خارجی، هر زمان فیلم برای اکران ساختیم متوجه می‌شویم باید سیب بچینیم از درب منزل تماشاچی تا سالن سینما، باید این کار را کرد، باید از تماشاچی دعوت کرد، به‌عنوان‌مثال من درون اتوبوس های شهری می‌رفتم و شروع می‌کردم بلند با مردم حرف زدن راجع به فیلم و می‌خواستم که فیلم را ببینند، بعضی‌اوقات پیش می اومد کسی من را می‌شناخت و می‌گفت آقا شما چرا خودت اومدی واسه تبلیغ، من می‌پرسیدم چه اشکالی دارد مگر بد است که من دارم از مردم دعوت می‌کنم فیلمم را ببینند.

چه اتفاق جالبی، چقدر این مسئله پتانسیل ایجاد جریان فرهنگی در کشور را دارد

دقیقاً شما می‌دانید چه تعداد آدم به خاطر خود من رفتند قندون جهیزیه رو دیدند، خیلی‌ها به من می‌گفتند تو چه ایمانی به فیلم داری بریم ببینیم چی ساختی، تماشاگری من را توی خیابان دید و ما ایستادیم مدت طولانی راجع به فیلم صحبت کردیم، خوب چرا من باید بایستم با اون فرد درباره فیلم حرف بزنم به خاطر اینکه برای مخاطب احترام قائلم، اون فرد پول داد بابت فیلم من پس حق دارد که من نظراتش را بشنوم، چرا باید فرار کنم از تماشاگر، کی ادعا دارد سینما ورشکسته است هرکس چنین حرفی میزند به خاطر این بوده که بلد نیست از سینما پول دربیاورد، ما باید فیلم خوب بسازیم و اگر یک تماشاچی فیلم ما را دید و ناراضی بود باید از او عذرخواهی بکنیم.

پس به چه دلیل کارگردان های دیگر این کار را حاضر نیستند انجام بدهند، مثلاً کارگردانی یک فیلم خیلی جمع‌وجور ساخت و گوشه‌ای از هنروتجربه در حال اکران هست ،حاضر نیست نظر مخالف را بشنود و اگر از او بخواهیم به میان مردم برود این کار را توهین به شخصیت خودش می داند

البته به این شکل هم نیست، بالاخره شاید نمی‌دانند باید چه کار کنند و یا دون شأن خود می‌دانند ولی مطمئناً هرکسی دوست دارد فیلمش دیده بشود، من واقعاً نمی‌توانم برای کسی دستورالعمل صادر بکنم ولی می‌توانم راهکار خودم را نشان بدهم، شاید یکی از عللی که این اتفاق برای بنده افتاده به خاطر این بود که من با بی‌خوابی های یک کارگردان بزرگ شدم، من با نفروختن فیلم های رسول ملاقلی پور بزرگ شدم که به من گفت علی ببخش نمی تونم برات کیف بخرم مجبوری کیف خواهرت را استفاده بکنی، من شرمندگی کارگردان ورشکست شده را دیدم و از طرف دیگر دیدم خوشحالی پدرم را وقتی میم مثل مادر موفق شد، دیدم سر کمکم کن توانست برای مادربزرگم خانه بخرد پس به جان فهمیدم فروختن فیلم در سینما چه معنایی دارد، فهمیدم تولیدکننده چه اهمیتی دارد، حیات و ممات تولید کننده است که این چرخه را زنده نگه می‌دارد، به قول یک بنده خدایی فیلم من حلال فروخت، در سینما حلال فروختن یعنی ارائه فیلم خوب به مردم وقتی تماشاگر بلیت می‌خرد باید فیلم خوب ببیند و در انتها امیدوار باشد، تماشاگر باید بعد از دیدن فیلم انرژی بگیرد

بسیار عالی، بپردازیم به سمت و سوی دیگری از بحث، در حال حاضر معضلی در کشور ما وجود دارد به نام ترس از جوانان، مسئله‌ای هست که مطمئناً شما به‌عنوان یک فیلم‌ساز جوان کاملاً متوجه‌اش بوده‌اید، ما در کشور مثلاً سیاستمدار جوان نداریم درحالی‌که در بسیاری کشورها یک فرد جوان رئیس‌جمهور می‌شود، در سینمای اروپا یا آمریکا یک فرد بسیار جوان تبدیل می‌شود به عنصری مؤثر، ولی در ایران هیچ‌گاه نه جوانان جدی گرفته‌شده‌اند نه حرف های آنها شنیده شد، فکر می‌کنید دلیل این مسئله چیست؟

پاسخ به این سئوال بحث بسیار گسترده‌ای است، اما آنچه من میدانم از یک سو مقصر جوان‌ها هستند از سو دیگر نسل های قدیمی، نسل های قدیمی همان چیز که من چشیدم اصلاً علاقه‌ای ندارند فیلم‌ساز جوان وارد چرخه سینما بشود، چراکه تصور می‌کنند فیلم‌ساز جوان جای آنها را خواهد گرفت پس من باید به هر شکل بایکوت بشوم، از سوی جوان‌ها اشکال اینجاست که نمی‌جنگیم برای اثبات خود، اگر اعتقادداریم به‌عنوان یک فرد جوان متوجه مسائل شده‌ایم باید به هر شکل ممکن ثابت کنیم، البته باید به این نکته اشاره کرد که نسل های قدیمی ما همواره در حال گله کردن از شرایط و پمپاژ ناامیدی به جوانان هستند، معضلات که وجود دارند همه این مسئله را می‌فهمند ولی خوب قشر جوان باید با این ناامیدی مبارزه بکند، مدیریت هم که بی‌شک تأثیر به سزایی دارد متأسفانه چندان باوری به جوانان ندارند، نسل گذشته در هضم کردن و فهمیدن مسائل جوانان دچار مشکل هستند، ما باید مدت‌ها تلاش کنیم تا به نسل گذشته بگوییم در حال حاضر یک نوع موسیقی وجود دارد به نام رپ که جوان‌ها به آن علاقه دارند، طول خواهد کشید تا نسل گذشته نسل جدید را باور بکند.

شما می‌فرمایید نسل گذشته سلایق و رفتارهای نسل جوان را درک نمی‌کند، ولی من احساس می‌کنم بعضاً خود نسل جوان هم به‌نوعی دچار خود تخریبی شده است، مثلاً خاطرم هست زمانی که حادثه جیمی جامپ توسط شما انجام شد، اکثر افراد معترض به این رفتار از قشر هم نسل شما بودند، باوجوداینکه تصور می‌شد قشر سنتی و محافظه‌کار بیشتر معترض شما شوند، درحالی‌که این رفتار به‌عنوان حرکتی اعتراضی و اقتدارگریزانه‌ قاعدتاً باید برای نسل جوان قابل‌درک تر باشد، چه اتفاقی افتاد که بیشترین معترضین به شما از هم نسل های خودتان بودند؟

من اعتراض اون افراد رو می پذیرم چرا که کار من دست نبود، من از سر ناچاری به آنجا رسیدم و چنین رفتاری کردم، سیستم اگر درست بود من کارگردان چنین حرکتی نمی کردم،اصل حرف معترضان به من این بود که چرا چنین اتفاقی باید رخ بدهد، ولی خوب وقتی من میدانم سیستم به‌عنوان مجری قانون حاضر نیست قانون را اجرا بکند و من هرچقدر تلاش می‌کنم گوش نمی‌کنند، بنده را سوق دادند به این سمت، حرکت من خلاقانه بود اما در شأن یک کارگردان نبود، ولی زمانی رسید که موجودیت فیلم من زیر سئوال رفت خوب من با خودم گفتم حیات من مهم‌تر است یا شأن من، حیات خودم را ترجیح دادم. ما باید برسیم به سیستمی که قانون در اون رعایت بشود نه اینکه برابری وجود داشته باشد نه من خواهان این نیستم ولی می‌شود انتظار داشت برادری وجود داشته باشد، اگر کسی به بنده و حرکتم اعتراض کرد در حقیقت به این سیستم معیوب معترض بود که چرا من را به‌جایی رساند که دست به این حرکت بزنم.

به هر حال حرکت شما در نوع خودش بدیع و اثرگذار بود، بازگردیم به مبحث جوانان این روزها زیاد شنیده می‌شود که پدیده‌ای به نام فرار مغزها در ایران خسارت مالی و معنوی عمده‌ای را به کشور وارد آورده است، بسیاری راجع به آن حرف می‌زنند و راهکار ارائه می‌دهند، اما نکته جالب اینجا است هر سال باوجوداینکه ما شاهد خروج تعداد زیادی هنرمند از ایران هستیم که بنده اسمش را فرار فرهنگی می‌گذارم، هیچ‌گاه فردی یا گروهی به خروج هنرمندان اهمیت نمی‌دهد و عمده تمرکز به روی نخبه‌های علمی ما است، حال سئوال بنده از شما این است که چرا این اتفاق رخ می‌دهد و چرا برای هیچ‌کس مهاجرت این افراد اهمیت ندارد؟

دو علت وجود دارد، البته همه افرادی که رفتند هم مغز نبودند، محسن مخملباف بااستعداد بود ولی هرز رفت نباید شرایط به این شکل برایش رقم می‌خورد، بهمن قبادی بااستعداد بود ولی هرز رفت، واقعاً فیلم لاک‌پشت‌ها پرواز می‌کنند قبادی را شاید هیچ‌کس دیگر نتواند بسازد، شهامت بهمن قبادی ستودنی است، در شرایطی که آمریکا تازه به عراق حمله کرده بود در اوج بحران قبادی رفت اون جا و فیلم ساخت، چنین شهامتی را تنها یک فرد دیگر داشت و اون هم رسول ملاقلی پور بود زمانی که رفت و بلمی به‌سوی ساحل را تازه وقتی خرمشهر آزاد شده بود ساخت، چه باوری در این آدم‌ها است. خاطرم هست زمان وزارت صفارهرندی بنده با یکی از افرادی که در داخل خیلی تأثیرگذار بود صحبت می‌کردم و پرسیدم نظرتان راجع به سینما چیست، ایشان به من گفت آخرین بار دوازده تا نامه نوشتم به صفارهرندی که این چند کارگردان حداقل دو سال فیلم نسازند، پرسیدم چه کسانی، گفت آقای بیضایی، خانم میلانی و بهمن قبادی، با خودم گفتم بنده خدا آقای بیضایی که به شکل عادی هم هر 5 سال یک فیلم می‌ساخت شما نامه هم می‌خواهید بدهید که نسازد، بعد پرسیدم خانم میلانی و قبادی حتماً به خاطر اینکه یکی نگاه فمینیستی دارد و آن یک هم کرد گرا است، جواب داد بله اصلاً این سه نفر نگاهشان مریض است، بعد من اون جا گفتم حاج‌آقا شما خیلی تند برخورد می‌کنید اصلاً تابه‌حال یک بار شما از نزدیک با این افراد حرف زدید؟ تابه‌حال رودررو از این افراد انتقاد کردید؟ جواب داد نه اصلاً نباید با اینها هم کلام شد، خوب وقتی به این شکل با افراد برخورد صورت می‌گیرد چه انتظاری داریم، از سمت دیگر وقتی از داخل حمایت صورت نمی‌گیرد ولی خارج از ایران جشنواره هست، پول هست، حمایت هست خوب طبیعیِ که افراد می روند، به‌خصوص در دوره آقای شمقدری که فشار و دفع از داخل به اوج خودش رسیده بود، تازه زمان وزارت آقای حسینی سینماگران فهمیدن صفار در حال مراعات کردن بود.

قبول کنیم آقای ملاقلی پور ما وقتی بررسی می‌کنیم به اسامی برمیخوریم که مهره‌های مهم هنر این کشور بودند، بهرام بیضایی، امیر نادری، بهمن قبادی، گلشیفته فراهانی، سوسن تسلیمی و بسیاری دیگر، این افراد هرکدام تأثیر بسیاری داشتند.

بله ولی قبول کنیم این افراد خودشان هم خطا داشتند و همه‌چیز تقصیر شرایط نبود، خیلی از این عزیزان اشتباه بزرگی کردند و آن هم این بود که متوجه نشدند در خارج از ایران همیشه هم خواهان ندارند و زمانی می‌رسد که می‌بینند بیکار ماندند، من یک بار از خانم معتمدآریا که از گلشیفته فراهانی بزرگ‌تر بوده و هست و خواهد بود پرسیدم به شما که آن‌قدر جاهای مختلف از جشنواره‌ها جایزه می‌گیرید پیشنهاد بازیگری نمی‌شود؟ خانم معتمدآریا پاسخ دادند چرا ولی من قبول نمی‌کنم چون اولاً اون جا هر سکانسی که به بنده دادند باید بازی کنم، دوما من معتمدآریا هستم در ایران نه در جای دیگری.

خوب این در مورد بازیگرانی که مهاجرت کردند شاید صدق کند، ولی ما هنرمندان بسیاری داریم که از ایران رفتند و در جاهای مختلف دنیا موفق شدند.

به خاطر همین فشارهای داخلی و صحبت نکردن مستقیم منتقدان با هنرمندان اون افراد رفتند، ما تصور می‌کنیم همه باید شبیه ما فکر کنند، مثلاً بهروز مرادی پور یک مستند ساخته است به نام ای 157 درباره حمله داعش و تجاوز به زنان در کردستان سوریه، خوب بهروز شهامت به خرج داد رفت و چنین فیلمی ساخت حالا یک آقایی در جلسه نقد و بررسی می‌گفت شما چرا سازمان ملل رو بیشتر نقد نکردی چرا آمریکا رو بیشتر نکوبیدی، خوب اون فرد نمی‌فهمد که این فیلم یک مستند حادثه است به‌جای اینکه خوشحال باشیم از ساختن چنین فیلمی اومدیم اعتراض می‌کنیم چرا فیلم شعار نمی‌دهد، اگر قرار بود شعار بدهیم خوب شما برو اون فیلم را بساز..

پاسخ شما برمی‌گشت به چرایی رفتن این افراد ولی این سئوال بنده بی‌پاسخ ماند که چرا همیشه اهمیت داده می‌شود به نخبگان علمی ما، هیچ‌کس هیاهو نمی‌کند که چرا بهرام بیضایی با یک عمر سابقه و کوله باری از تجربه از ایران رفت و در آمریکا تدریس می‌کند و یا بسیاری دیگر از افراد که رفتند و جامعه ما از حضورشون محروم ماند.

این از نگاه کلان مدیران کشور سرچشمه می‌گیرد، گفته می‌شود فرهنگ، اقتصاد و سیاست سه رأس یک مثلث هستند که در هر کشور باید دید کدام رأس هرم در بالا قرار گرفته است، در کشور ما رأس سیاست همیشه بالا بود، بعد از اون اقتصاد قرار می‌گیرد و بعد از اون فرهنگ، در این کشور زمانی که دانشجوها می‌روند می‌فهمیم به اقتصاد ضربه وارد شد، ولی اگر هنرمندان از ایران بروند اهمیت ندارد به این خاطرِ که ضرورت فرهنگ را نفهمیدیم، ببینید هر دولتی بر سر کار آمد اول می‌خواهد راهکار جهانی ارائه بدهد، دولت احمدی‌نژاد آمد گفت ما می‌خواهیم توازن قدرت‌ها را به هم بزنیم، دولت آقای روحانی آمد گفت تحریم‌ها را از بین ببریم و راه گفتمان جهانی را بازکنیم، خوب این که همه شد سیاست خارجه، بعد از اون به اقتصاد شاید برسیم ولی به فرهنگ هیچ‌وقت نرسیدیم، درصورتی‌که مساله ای مثل تولید زمانی رونق خواهد گرفت که فرهنگ تولید وجود داشته باشد، همین‌الان فیلم چهارشنبه 19 اردیبهشت وقتی شخصیت فلج در گذشته تولیدی پوشاک داشته است این چه معنایی دارد؟ این استعاره است یعنی تولیدکننده در ایران فلج شد، هیچ‌کس متوجه نشد باید به فرهنگ اهمیت داد، همیشه تصور می‌کنیم باید از سیاست خارجه برسیم به اقتصاد و از اینجا برسیم به فرهنگ درحالی‌که کاملاً این سیر برعکس است، ما باید از فرهنگ درست که باعث اتحاد و همدلی می‌شود اقتصاد قدرتمند ایجاد کنیم و زمانی که اقتصاد قدرتمند بود مطمئن باشید سیاست خارجه قوی عمل خواهد کرد.

آقای ملاقلی پور چندین بار اشاره فرمودید به بحث اتحاد و همدلی، ما بارها شاهد بوده‌ایم در دنیا  همدلی در میان جوانان باعث بروز یک گفتمان شده است که در سینما به موج نو ملقب است، در ایران چرا هیچ‌گاه شاهد گفتمان مشترکی در میان اقشار جوان نبوده‌ایم که سبب ایجاد موج شود.

 یک بار در ایران این اتفاق پس از انقلاب افتاد که در دهه 60 ابراهیم حاتمی کیا، مخملباف، رسول ملاقلی پور، کمال تبریزی و عده‌ای دیگر محصول همان موج یا گفتمان بودند، چرا به وجود آمد دلیلش حضور متفکرین در جامعه و تولید فکر بود، در آن دوران تفکر مطهری حیات داشت، تفکر شریعتی حیات داشت، جریان های فکری مختلف عرضه اندام می‌کردند فیلسوف وجود داشت، خوب در آن دوران هنرمندان در شاخه‌های مختلف موج های نو به وجود آوردند چراکه موج نو و گفتمان جدید حاصل حیات فکر در جامعه است، ما در حال حاضر نفهمیدیم که حتی دین اسلام به چه شکل عمل کرده است، نفهمیدیم این تفکر بود که سبب پیروزی شد، معجزه پیامبر اسلحه بود یا کتاب؟ ما در حال حاضر به اسلحه بیشتر از تفکر اهمیت می‌دهیم. لازمه ایجاد موج نو وجود تفکر، فلسفه و ادبیات است. موج نو از شعور بر خواهد خواست اگر علی حاتمی در این کشور داریم به خاطر شعور آن مرد است، به خاطر تفکر آن مرد.

اگر جریان نو در کشور نداریم به خاطر تعطیل بودن خط تولید فکر است، متأسفانه همه‌چیز ما باید به همه‌چیز بیاید، تولید اقتصاد تعطیل، تولید هنر تعطیل، تولید تفکر تعطیل در نتیجه چه انتظاری دارید، موج نو به چه شکل قرار است به وجود بیاید.

با توجه به تمام صحبت‌هایی که شد، چشم‌انداز شما برای آینده فرهنگ و هنر در ایران به چه شکل است؟

 به نظرم نباید به دنبال چشم‌انداز بود، بهترین کار در حال حاضر آگاه شدن است، در این تاریکی که انسان همیشه در آن وجود دارد، یک مشت از چشمه حقیقت برداشته و به جامعه برسانیم، تصور نکنیم تمام حقیقت در دست ما است، اگر فکر کنیم چشمه حقیقت همه در اختیار ما است لطمه خواهیم دید، هنر ما باید این باشد که به حقیقت برسیم، خیلی‌ها بودند که خیال کردند به حقیقت رسیدند ولی بعدها متوجه شدند به چشمه لجن رسیده‌اند، وقتی رسیدیم به چشمه حقیقت و توانستیم چند نفر تشنه را سیراب کنیم اتفاق های خوبی خواهد افتاد.

یادداشتی بر فیلم سایه روشن

جمعه, ۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۲۹ ب.ظ | امیر یغمایی | ۰ نظر

توهم کوچک

 

فیلم سایه‌روشن به راستی چیست؟ یک ملودرام روان‌شناختی، درامی جنایی، هیچ و یا اندکی از هرکدام؟ حقیقت این است که سایه‌روشن در هیچ‌کدام از این ژانرها نمی‌گنجد اما بخشی از هریک را در خود دارد و می‌توان آن را فیلمی التقاطی دانست.

فیلم شروع خوبی دارد و به راحتی مخاطب را بدون مقدمه‌چینی اضافه وارد ماجرا می‌کند، اتفاقات اساسی و نکات کلیدی که عامل ایجاد گره‌ها می‌شود و در طول فیلم می‌بایست گشوده شوند تقریباً تا پیش از 3/1 ابتدایی ایجاد شده و پس از آن سیر گره‌گشایی شروع می‌شود. این شیوه از پرداخت طرح و توطئه هرچند در آغاز سبب جذابیت بالا در اثر گشته اما ادامه راه به دلیل آنکه دیگر معمایی برای طرح کردن یا بهتر بگوییم غافل‌گیری حساب شده‌ای ندارد سبب افول فیلم می‌گردد. فیلم سایه‌روشن روندی شبه اشری را تجربه می‌کند و به‌این‌ترتیب سعی دارد پیچیدگی ذهنی شخصیت اصلی را به نمایش بگذارد اما به دلیل یک دست نبودن متن نه فضای موردنظر به‌دست‌آمده و نه روند منطقی آن شکل گرفته است.

فیلم‌نامه سایه‌روشن همان‌گونه که در جایی از فیلم اشاره‌ای غیرمستقیم می‌شود،چینشی پازلی دارد اما این چینش نیز از میانه منطق خود را گم می‌کند و همین مسئله سبب دوپاره شدن اثر می‌شود که بخشی مربوط به فضاهای ذهنی و بخش دیگر قسمت عینی کار بوده که شدیداً کیفیت فیلم را تنزل داده است. در نیمه ابتدایی هنگام یادآوری خاطرات مرد با روندی نزدیک به سورئال مواجه می‌شویم که شبیه دالانی هزارتو بوده و نمی‌توان پیش‌بینی نمود هر فصل از چه محل و زمانی آغاز می‌شود و برای تاکید بیشتر نشانه‌گذاری تصویری آن از عنصر درها استفاده شده که یکی از تمهیدات بسیار جالب توجه فیلم می‌باشد. این دالان هزارتو اما ناگهان بی‌هیچ دلیل قانع کننده‌ای پایان می‌گیرد و انحطاط فیلم نیز از همین جا آغاز می‌گردد، اگر تمام طول فیلم با همین روند ادامه پیدا می‌کرد بی‌شک سایه‌روشن اثری حداقل در بخش فیلم‌نامه منحصربه‌فرد بود اما متأسفانه نه تنها این اتفاق نمی‌افتد بلکه نیمه پایانی کار تبدیل به یک ملودرام درجه 2 و آزاردهنده می‌شود.

ضعف اصلی فیلم‌نامه سایه‌روشن ناشی از فقدان منطق روایی می‌باشد، واضح است که فضای کار تا حدودی خود را به سورئالیسم نزدیک می‌بیند اما این مسئله توجیه درستی برای عدم وجود منطق در اثر نمی‌گردد بلکه فیلم‌نامه‌نویس می‌بایست با توجه به هدف خود منطق موردنیاز داستانش را خلق می‌کرد که این اتفاق رخ نداده و همین مسئله باعث ایجاد سردرگمی متقلبانه در فیلم می‌گردد.

سایه‌روشن مانند سایر آثار فرزاد مؤتمن نمایانگر تسلط بی‌حدوحصر وی به روی ابزار کارگردانی بوده به گونه‌ای که سخت می‌توان از اختیارات کارگردانی سایه‌روشن ایراد گرفت اما این فیلم نیز مانند فیلم های قبلی مؤتمن اصلی‌ترین ضربه خود را از عدم برابری قدرت فرم و متن کار می‌خورد، از سوی دیگر این قدرت کارگردانی و تسلط بالا در اثر کنار یک متن ضعیف سبب می‌گردد تا شدیداً کارگردانی به رخ کشیده شود و زمانی که چنین اتفاقی می‌افتد نه تنها نمی‌توان آن را یک مزیت به شمار آورد بلکه تبدیل به ضعف اثر می‌گردد، چرا که فیلم تبدیل به اثری فرمالیست می‌شود. برای درک بهتر این نکته شاید بد نباشید نگاهی انداخت به بهترین فیلم مؤتمن تا امروز یعنی شب های روشن که به دلیل وجود متنی بی‌نقص در کنار کارگردانی قوی اثری چشمگیر به‌دست‌آمده است.

یکی از تمهیدات جالب توجه سایه‌روشن استفاده از عناصر نمادین در فیلم است که درباره درها به آن اشاره شد، عناصری مانند صورتک‌ها، راه‌پله، زن‌ها با پوشش خاص، تابلوهای عکس و ..... که بالقوه توان تأثیر کمک به درک فضای فیلم را دارد اما این توان بالفعل درنیامده یا با اندکی تساهل می‌توان گفت ناقص است. وجود عناصر نمادین در یک فیلم به صرف وجود داشتن قابل‌قبول نیست بلکه این عناصر می‌بایست درون فضا شکل گیرد و تأثیر خود را آشکار گرداند، به‌عنوان‌مثال وجود پرندگان خشک شده در فیلم روانی قائل به وجود تأثیری در کار ندارد اما کنار سایر اجزا در روند فیلم سبب خلق شخصیت و منطقی شدن بخش پایانی یعنی استحاله فرزند در جسد مادر می‌گردد.سایه‌روشن باوجودآنکه پر است از این نشانه و اشارات اما باید گفت هیچ‌کدام به جز عنصر درها تأثیر درست را به روی اثر باقی نگذاشته که همین اتفاق سبب سطحی شدن برداشت مخاطب یا عدم درک ارتباط با فضا می‌گردد.

از همین عناصر حضور دختربچه در روال فیلم بوده که احتمالاً یا برای توجیه ورود سایه به خانه رخ داده یا برای شکل‌گیری عنصر سه زن در روان مرد بااین‌حال هرکدام از این دلایل که بوده وجود دختر بچه به معنای واقعی در فیلم اضافه است به خصوص که هیچ تفاهمی میان شخصیت در ظاهر خاص کودک با ایفای نقش ضعیف آن وجود ندارد، در حقیقت دختربچه فیلم بیش از آنکه خاص باشد مضحک است.

دیگر عناصر نمادین مانند جنبه‌های اروتیک زنان نیز در سایه‌روشن به دلیل آنکه تنها در حد اشاره‌ای باقی مانده و هیچ‌گاه کارکرد آنها مشخص نمی‌شود نیز مبهم باقی می‌ماند، این شیوه از وجود نمادین که به شاخصه‌های فتیشیستی پهلو می زند نه کارکرد صحیح خود را می‌یابند و نه به درستی در خدمت هدف ظاهری یعنی زیر سلطه کشیدن مرد و انتقام‌گیری از او به دلیل گذشته‌اش قرار می‌گیرد بلکه تنها اشاره‌ای گذرا و الکن می‌ماند. همین مسائل باعث می‌گردد تا اگر تمام این نشانگان به ظاهر هدفمند اما در واقع بی تأثیر را از فیلم حذف کنیم هیچ تغییری در روند شخصیت‌پردازی یا داستان رخ ندهد.

از دیگر نقاط آزاردهنده فیلم بازی محمدرضا فروتن است که به عنوان شخصیت اول بار اصلی پیشبرد داستان را بر دوش دارد و فضاسازی نیز بر اساس ذهنیت او شکل می‌گیرد اما به دلیل آنکه ضعیف‌ترین بازی دوران کاری خود را ارائه داده شدیداً به فیلم ضربه زده است. سایر بازیگران نیز چندان درخشش چشمگیری ندارند بااین‌حال می‌توان ایفای نقش‌هایشان را شاید به خاطر ماهیت شخصیت‌ها قابل قبول تر دانست.

استفاده از موسیقی با آنکه ظاهراً بیش‌ازاندازه است اما خوشبختانه شدیداً با فضای کار منطبق بوده و با حفظ تم اصلی در تمام طول اثر یکی از اصلی‌ترین نقاط قوت سایه‌روشن به حساب می‌آید.

سایه‌روشن اثری است ضعیف در متن که علت اصلی آن خواسته‌های زیاد فیلم‌نامه‌نویس و عدم توانایی ارائه آن است، در وهله دوم اثری قوی در کارگردانی بوده که به علت عدم انطباق میان قدرت متن و فرم این شاخصه تبدیل به ضعف کار شده و شدیداً دسترنج مؤتمن به عنوان کارگردان به کلیت فیلم غالب گشته و همین مسئله درحالی‌که می‌توانست اثر را تا حد یک فیلم شاخص پیش ببرد باعث نزول آن شده است.

یادداشتی درباره سریال معمای شاه

جمعه, ۱۸ دی ۱۳۹۴، ۰۶:۰۸ ب.ظ | امیر یغمایی | ۲ نظر

سریال معمای شاه، واپسین مجموعه تلویزیونی ساخته محمدرضا ورزی بوده که تا پیش‌ازاین سریال های ضعیف دیگری مانند تبریز در مه، کیمیاگر و سال‌های مشروطه را در کارنامه ثبت کرده است. معمای شاه آن‌گونه که ادعا می‌کند روایت گر دوره حیات تا ممات پهلوی دوم بوده و قصد داشته شکلی متفاوت از آن روزگار را به تصویر بکشد که البته تا به اینجای کار صرفاً در حد همین ادعا باقی مانده است. آنچه معمای شاه قصد انجامش را دارد، پیش‌ازاین در مجموعه‌های دیگر نیز به گونه‌های مختلف انجام‌شده که قریب به‌اتفاق این تلاش‌ها شکست‌خورده و از سوی مردم مورد تمسخر یا عدم پذیرش قرارگرفته‌اند؛ اما پاسخ به چرایی این ماجرا در عین آنکه بسیار ساده است، متأسفانه برای اکثر برنامه‌سازان و مدیران صداوسیما قابل‌درک نیست، سادگی مسئله در اینجاست که برای قابل‌قبول کردن یک داستان می‌بایست در چینش عناصر و اجزا رعایت تعادل نمود بدین معنی که اگر قرار است دربار پهلوی به نمایش گذاشته شود، باید در کنار نقاط سیاه آن فضا نقاط سفید و مثبتی نیز قرار داد تا مخاطب از مدخل نگاه به‌ظاهر بی‌طرفانه سازندگان اثر قضاوت موردنظر جریان حاکم فکری بر اثر را نماید، حال‌آنکه در این قبیل مجموعه‌های تلویزیونی همواره آنچه مربوط به حکومت سابق نمایش داده می‌شود سیاه مطلق و هر آنچه مربوط به طیف مخالف حکومت در آن دوران می‌شود مثبت است، در نتیجه عمده مخاطبان حاضر به قبول داستان نیستند و اثر نهایی تبدیل به یک مجموعه مضحک و دروغ‌گو در نظر تماشاگر می‌گردد تا سریال تاریخی.

ورزی در معمای شاه برخلاف آثار پیشین خود که تاریخ را با تخیلات شخصی می‌آمیخت و ماحصلی مبتذل تحویل بیننده می‌داد در معمای شاه به نظر قصد نموده تا به تاریخ وفادار بماند، در عوض برای آنکه مجموعه تبدیل به یک مستند داستانی نشود درامی تخیلی را در حاشیه آن روایت می‌کند اما متأسفانه به علت دوپاره بودن قسمت تاریخی و داستانی از یکدیگر و عدم ارتباط متناسب آنها با هم به‌کلی سیر روایت بی‌منطق و معلول گشته است، هرچند که تلاش شده اتصالی مابین شخصیت های واقعی و تخیلی ایجاد شود اما این امر نیز به دلیل خام‌دستی سازندگان معمای شاه به‌درستی رخ نداده که در نتیجه آن اگر بخش مربوط به تاریخ را که عمدتاً در دربار می‌گذرد با بخش داستانی که درون خانه دکتر وزیری رخ می‌دهد از هم جدا نماییم هیچ تفاوتی در اثر ایجاد نمی‌شود. از سوی دیگر بخش تاریخی معمای شاه به خاطر شکل روایت تبلیغاتی و تک‌گویی فاقد هر نوع جذابیتی است و مخاطب بیش از آنکه شاهد داستانی تاریخی باشد با تعدادی بازیگر مواجه می‌شود که به شکلی آماتور در حال روخوانی کتاب های خسرو معتضد هستند.

از دیگر مسائل آزاردهنده سریال معمای شاه بحث انتخاب بازیگران بوده که این مسئله نیز نشان‌دهنده حد اعلای مبتدی بودن عوامل سازنده مجموعه می‌باشد، کافی است نگاهی بیندازیم به ایفاگر نقش مرحوم روح‌الله خالقی در فیلم که جز کم پشت بودن مو و عینک روی چشم هیچ شباهتی به خالقی حتی از لحاظ جثه فیزیکی ندارد، یا مهراوه شریفی‌نیا که نقش ملکه ثریا را ایفا می‌کند درحالی‌که حدیث فولادوند بیشتر مناسب این نقش بوده است. کارگردان معمای شاه حتی تا به این حد در کار خود مهارت نداشته تا بفهمد برای ایفا نقش افراد خارجی استفاده از بازیگران ایرانی سبب ناموزونی فضا می‌شود و این مسئله در سریال وقتی حاد می‌شود که شکرابی در نقش پرون حتی از ایرانی‌ها سریال بهتر فارسی حرف می زند! یا نمایش استالین چنان خنده‌دار است که به نظر می‌آید کارگردان به‌عمد قصد ایجاد فضای کمیک در سریال را دارد.

از منظر کارگردانی هم واقعاً مشخص نیست ورزی چه تأثیری بر سریال داشته جز نماهای بی‌معنی و بدسلیقه‌ای مانند اینسرت لیوان چای یا حرکت صد باره دوربین روی اتومبیل و موارد مشابه، ورزی حتی متوجه آن نبوده که به‌عنوان کارگردان بد نیست اگر بازیگران را هدایت کند تا مانند عروسک های کوکی در صحنه به چشم نیایند، به نظر تمام تلاش کارگردان معمای شاه صرف شبیه‌سازی امیر مسعود به مجید آقا فیلم سوته‌دلان شده، اما آنچه در نهایت حاصل گشته تنها حالت انزجار از این تلاش است چراکه نه یوسف صیادی توانایی بهروز وثوقی را دارد و نه ورزی قطره‌ای از دریا هنر علی حاتمی را داراست.

مجموعه معمای شاه باوجودآنکه از حمایت همه‌جانبه صداوسیما برخوردار بوده اما به‌جرئت می‌توان گفت جزو ضعیف‌ترین سریال های تاریخ تلویزیون از ابتدا تأسیس آن تاکنون بوده که بیشتر به نظر می‌آید در یکی از مراکز استانی صداوسیما ساخته‌شده تا در قلب رسانه ملی با تمام امکانات موجود. محمدرضا ورزی و عوامل مجموعه معمای شاه بارها اظهار داشته‌اند که منتقدان اثرشان طرفداران حکومت پهلوی هستند، بدیهی است این فرار روبه‌جلو و کودکانه را نمی‌توان جدی گرفت اما بد نیست در پاسخ به این ادعا گفت اگر نگاهی به سریال شهرزاد بیندازیم که موردتوجه مخاطبان و منتقدین قرارگرفته و دست بر قضا داستانش در همان سال‌ها می‌گذرد، متوجه می‌شویم که مجموعه معمای شاه نه به خاطر محتوا بلکه به دلیل روایت ضعیف، فقدان کارگردانی، اِشکال های تاریخی، نبود درام و شعارزدگی تبدیل به اثری ضعیف و بی‌خاصیت شده است و همان کسانی که از معمای شاه انتقاد کرده سریال شهرزاد را موردستایش قرار داده‌اند در نتیجه با توجه به اینکه سریال شهرزاد نیز روی خوشی به حاکمیت آن دوران ندارد نمی‌توان گفت منتقدان معمای شاه سلطنت‌طلبان هستند.

در انتها باید گفت مقایسه اثر خوب و شریف حسن فتحی یعنی سریال شهرزاد که توسط بخش خصوصی روانه بازار شده با سریال سفارشی معمای شاه که حاصل حمایت همه‌جانبه مسئولان است، ثابت می‌کند مشکل اصلی تلویزیون ایران نه کمبود امکانات بلکه فقدان شعور و ذوق هنری متصدیان رسانه ملی است.

نقد فیلم جامه دران

پنجشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۲ ب.ظ | امیر یغمایی | ۰ نظر

معمای دروغین

نخستین فیلم حمیدرضا قطبی اقتباسی است از کتابی با همین نام، اثر ناهید طباطبایی نویسنده‌ای که پیش‌تر فیلم چهل‌سالگی نیز از روی رمان وی اقتباس شده بود. جامه‌دران بااینکه اثری اقتباسی است اما برخلاف روند رایج سینمای جهانی که اکثر فیلم های اقتباسی آثاری قابل‌قبول می‌شوند، چرا که از زیربنای محکمی برخوردارند متأسفانه فیلمی متوسط رو به پایین است.

جامه‌دران در سه بخش روایت می‌شود که دو قسمت آن متعلق به گذشته و هم زمان است و قسمت ابتدایی مربوط به زمان حال، زمانی که فیلم‌نامه‌نویس روند داستان را اپیزودیک قرار می‌دهد قاعدتاً این انتظار را ایجاد می‌کند که در هر قسمت نکته‌های متفاوتی را نسبت به سایر بخش‌ها بگنجاند، اما متأسفانه در فیلم جامه‌دران به‌هیچ‌عنوان این اتفاق رخ نمی‌دهد، به‌عبارت‌دیگر می‌بایست دلیلی برای اپیزودیک روایت شدن داستان وجود داشته باشد. فیلم‌نامه اثر فاقد عنصر گره‌افکنی و گره‌گشایی است و اصلی‌ترین توطئه آن برمی‌گردد به کیستی هویت شیرین، این کنکاش اما به دلیل نبود هیچ خرده داستان، گره دراماتیک و تعلیقی بیشتر شبیه به یک داستان پیش‌پاافتاده کودکانه شده که نویسنده به ساده و ابتدایی‌ترین شکل ممکن تنها خواسته است ایده خود را بازگو کند بی‌آنکه آن را بپرورد، در حقیقت تمام آنچه جامه‌دران دارد یک ایده خوب بوده که به‌هیچ‌عنوان پرداخت نشده است.

عدم گسترش عرضی داستان در عین پیشبرد سبب آن گشته تا بسیاری از دقایق فیلم بی‌دلیل وجود داشته باشند، از سوی دیگر نحوه استفاده از راوی که احتمالاً تحت تأثیر حضور خود ناهید طباطبایی به‌عنوان یکی از فیلم‌نامه‌نویسان صورت گرفته است به جز در بخش اول، هیچ‌گونه کارکرد منطقی ندارد و حتی در بسیاری دقایق به‌شدت آزاردهنده می‌شود خصوصاً در بخش سوم که بسیار عبث است، چرا که هرچه او بازگو می‌کند در صحنه نیز دیده می‌شود، بد نیست به این نکته توجه کرد سبک نوشتاری ناهید طباطبایی فارغ از ارزش‌گذاری، ساده و خطی است که می‌توان رگه‌هایی از آن را در فیلم چهل‌سالگی نیز دید اما آنچه سبب تفاوت فاحش چهل‌سالگی با جامه‌دران شده است، تحمیل نوع نگاه نویسنده داستان بر روی فیلم‌نامه هست درحالی‌که مصطفی رستگاری به‌عنوان فیلم‌نامه‌نویس چهل‌سالگی توانسته بود با ایجاد کمی پیچش داستانی چهل‌سالگی را گیرا کند، درحالی‌که در جامه‌دران به نظر حمیدرضا قطبی کاملاً از روند اقتباس خارج بوده است و تلاش داشته تا عین به عین کتاب را تصویری نماید.

به تبع فقدان پیچش داستانی و طرح و توطئه شخصیت‌پردازی نیز در فیلم وجود ندارد، در حقیقت فیلم نه شخصیت دارد و نه تیپ بلکه تنها سایه‌ای از آدم‌ها دیده می‌شود که اندک جذابیت خود را هم مدیون بازیگرانش می‌باشد، هرچند که در این میان شخصیت مصطفی زمانی به دلیل آنکه کارکردی مترسک گونه در تمام بخش‌ها دارد کاملاً فاقد اثرگذاری و جذابیت است، همین نبود شخصیت‌پردازی سبب می‌شود تا در طول فیلم هیچ‌گاه به‌درستی انگیزه افراد و چرایی نوع رفتارهایشان مشخص نشود، چراکه نه خاستگاه آنها مشخص است و نه نوع نگاه و شیوه زندگی‌شان، به گونه‌ای این امر به ذهن متبادر می‌شود که فیلم‌نامه‌نویس ترجیح داده است مخاطب خود دلیل را با توجه به دیدگاه شخصی‌اش بفهمد تا اینکه فیلم آن را بیان کند، این مسئله هرچند شاید بتواند باعث ادعای جهان‌شمول بودن و هم ذات پنداری مخاطب با فیلم شود اما این مسئله تنها در حد همان ادعا باقی می‌ماند.

متأسفانه داستان فیلم باآنکه بیشتر زمان خود را در جغرافیای شمال می‌گذراند اما به دلیل عدم تسلط کارگردان بر آن ناحیه کاملاً کارکردی تصنعی دارد و تماشاگر اگر به پلاک اتومبیل دقت نکند که متعلق به گیلان است احتمالاً به‌هیچ‌عنوان نمی‌تواند متوجه آن شود که داستان در کجا می‌گذرد، این خام‌دستی در نظر اول مسئله مهمی نمی‌آید اما باید به این نکته توجه کرد که نوع مناسبات افراد و شیوه نگاه آنها به زندگی به خصوص در برهه زمانی که داستان روایت می‌شود بسیار می‌توانست بر روند فیلم تأثیرگذار باشد، اما متأسفانه کارگردان کاملاً بی‌توجه از کنار آن گذشته و این مسئله سبب بیهودگی جغرافیای فیلم شده است، به‌عبارت‌دیگر اگر جغرافیای فیلم کویر در نظر گرفته می‌شد باز هم هیچ تفاوتی در کل ماجرا نمی‌کرد.

جامه‌دران از منظر کارگردانی نیز فیلم قابل‌توجهی نیست، کارگردان نگاهی تشخص یافته ندارد و نتوانسته است فیلم را به صورت یک دست روایت کند، به همین سبب نوعی شلختگی در کار دیده می‌شود که حاصل تعلق‌خاطر قطبی به نگاه کارگردانان دیگری مانند بیضایی و حاتمی است، به همین دلیل چه در قاب‌بندی چه در میزانسن و چه در هدایت بازیگران فیلم دچار چندپارگی است، از سوی دیگر کارگردان اگر حدی جسارت داشت می‌توانست با بهره‌گیری از تدوین شیوه روایت را تغییر دهد و بخش‌های را در عوض ترتیبی روایت کردن درهم ادغام نموده و به شیوه موازی داستان را پیش ببرد که این امر توان آن را داشت هرچند متقلبانه اما بیشتر از آنچه اکنون شاهدش هستیم سبب درگیری مخاطب با فیلم شود.

بازیگران فیلم به دلیل عدم تسلط کارگردان بر کنترل آنها نمونه‌ای از بازی های گذشته خود را ارائه داده‌اند که در این میان باران کوثری را می‌توان به دلیل پتانسیل ذاتی خود موفق‌ترین آنها دانست، پگاه آهنگرانی نیز توانسته است خود را نجات دهد ولی متأسفانه مهتاب کرامتی کاملاً مشابه آن شکلی بوده که در فیلم های اخیر خود دیگر تبدیل به یک کلیشه شده است، مصطفی زمانی نیز اصلاً در روند فیلم وجود ندارد، نکته مهمی که باید به آن اشاره کرد این است که غیبت شخصیت مردانه مؤثر در فیلم باعث گشته تا جامه‌دران اثری زنانه شود، هرچند که این حرف به مفهوم نفی نگاه زنانه در سینما نیست بلکه به دلیل عدم تسلط کارگردان بر فضای فیلم، زنانگی جامه‌دران کاملاً تصنعی است نه عمیق. در انتهای فیلم نیز کارگردان بدترین ضربه ممکن به فیلم خود را زده و پایانی به‌شدت سرهم‌بندی شده و شعاری را انتخاب کرده است که چرایی این نوع پایان شاید بزرگ‌ترین علامت تعجب بر فیلم باشد.

جامه‌دران فیلم متوسطی است با اشکالات ریزودرشت بسیار، تنها نکته‌ای که شاید بتوان آن را قوت اصلی و سبب همراهی مخاطب تا انتها با اثر دانست، داستان محل اقتباس بوده که با وجود سادگی و عدم ایجاد درگیری فضای متفاوتی در سینمای ایران دارد.

نقد فیلم چهارشنبه خون به پا می شود

پنجشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۱ ب.ظ | امیر یغمایی | ۷ نظر
فیلم چهارشنبه خون به یا افتضاح به پا می شود!؟

فیلم اثری پریمی تیو،بدوی،ماقبل نقد و یک افتضاح تمام عیار است. شاید تنها نکته مثبت فیلم این باشد که خاستگاه سازنده آن با آنچه درون فیلم مشاهده می شود یکی است، به این معنا که بی شک حماسه پارسا خود برآمده از قشر سرمایه دار جامعه است و تنها ضعف وجودی اش در عالم حقیقی علاقه به مهم بودن است، به همین دلیل این فیلم را می سازد تا آنچه در واقعیت نیست را بیابد.
وجود افراد نام آشنا در فیلم نیز موید این نکته است که می توان در سینمای ایران بسیاری را با پول خرید بی آنکه کیفیت اثر اهمیتی داشته باشد.
فیلم چهارشنبه خون به پا می شود اثری است که عمق فاجعه در سینمای ایران را به نمایش گذاشت و تماشای چند دقیقه از آن برای هر مخاطبی کافی است تا سالها دیگر پایش را درون سالن سینما نگذارد.

نقد فیلم چهارشنبه 19 اردیبهشت

چهارشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۳۵ ق.ظ | امیر یغمایی | ۰ نظر

نقد فیلم چهارشنبه 19 اردیبهشت

زخم های ملتهب اجتماع

 

سینمای اجتماعی را اساساً می‌توان در دو شاخه تعریف نمود،نخست فیلم‌هایی که رویکرد آنها نقد جامعه بوده و تلاش دارند با نمایش معضلات اجتماعی چه به‌صورت یک کل واحد چه به‌صورت نمایش گوشه‌ای از جامعه و کشف چرایی به وجود آمدن این معضلات ، جامعه را نقد می کنند که بهترین مثال حال این سینما در ایران فیلم های اصغر فرهادی است، گونه دوم آن دسته از فیلم‌هایی هستند که تنها روایتگر حوادث و اتفاقات زندگی مردم بوده و نگاه نقادانه برجسته به جامعه ندارند، هرچند که سینمای اجتماعی در اصالت خود نوعی نقد را به همراه دارد اما دسته دوم که به آن اشاره شد اهم بار نقد را به عهده مخاطب می‌گذارند که نمونه آن را می‌توان در بعضی از آثار عبدالرضا کاهانی دید، نکته حائز اهمیت در این شیوه از فیلم‌سازی اجتماعی زاویه دید فیلم‌ساز به جامعه است که در اصطلاح می‌توان آن را نگاه رو در رو نامید.

چهارشنبه 19 اردیبهشت، فیلمی از جنس دسته دوم سینمای اجتماعی است، جلیلوند در فیلم خود مقطع کوتاهی از زندگی سه شخصیت اصلی که خاستگاه آنان طبقه متوسط رو به پایین شهری است را روایت می‌کند که هر کدام دغدغه‌ها و مشکلات مربوط به خود دارند، در این میان یک عنصر مهم و تعیین‌کننده که در اغلب آثار اجتماعی نقش دارد به نام پول خط رابط این افراد می‌شود.

جلیلوند به پشتوانه سال‌ها مستندسازی آگاهی درست و تا حد امکان کاملی از جامعه خود دارد، همین مسئله باعث می‌گردد که وی بتواند فیلمی را که هسته اصلی و ایده آن پتانسیل تبدیل‌شدن به یک مستند را دارد، دراماتیزه کرده و از این پیوند میان تجربیات مبتنی بر واقعیت و عناصر درام، چهارشنبه 19 اردیبهشت را خلق کند که به‌راستی برای نخستین تجربه سینمایی یک فیلم‌ساز شاهکار به‌حساب می‌آید.

نخستین نقطه قوت فیلم، فیلم‌نامه آن است که در عین سادگی و موجز بودن در بطن خود دارای پیچیدگی و سرشار از اشاره و کنایه است، داستان فیلم روایت فردی است به نام جلال که قصد دارد چند میلیون پول را به خیریه از طریق آگهی روزنامه تقسیم کند ،در این میان هجوم غافلگیرکننده مردم باعث سردرگمی او می‌شود، شاید این داستان ساده می‌توانست تبدیل به یک کمدی و یا اثری پوچ‌گرایانه شود اما جلیلوند با هوشمندی تمام بر عنصری تکیه زده که اثرش را تبدیل به یک درام اجتماعی خوب کرده است، این عنصر همان ذات و هدف انسانی می‌باشد،در نتیجه این عنصر مدخلی برای ورود به زندگی افراد می‌شود که از یک سو باعث گسترش داستان شده و از سوی دیگر موجب پرداخت شخصیت‌ها می‌گردد، در حقیقت این روایات نه به شکل مرسوم کلاسیک نگاه از چند زاویه به یک داستان است مانند آنچه در راشومون رخ می‌دهد، نه شبیه به بیان چند روایتی مانند عشق سگی است بلکه در فیلم چهارشنبه 19 اردیبهشت تعدد روایات نوعی خرده داستان هستند که می‌توان آنها را مربوط به هسته اصلی داستانی دانست، اما به شکلی جدا از داستان اصلی نیز خود پتانسیل تبدیل‌شدن به یک درام را دارند، به‌عبارت‌دیگر جلیلوند درعین‌حال روایت داستان اصلی که همان پرداخت پول توسط جلال به یک نیازمند است، قصه افرادی را که به آن هسته مرکزی مربوط هستند را نیز روایت می‌کند، از جمله خود جلال، نکته اصلی داستان که می توانست منجر به تبدیل شدن یک اثر به فاجعه شود اما نشده است، حرکت فیلم مبتنی بر یک ایده بوده که نه به اندازه ای خارج از نیاز فیلم شاخ و برگ پیدا می کند نه کمتر، درام فیلم نیز از قلب این ایده بیرون می آید و پویا می گردد.

فیلم‌نامه از باب شخصیت‌پردازی نیز به حد کفایت خود پیش می رود هرچند که قابل‌انکار نیست اگر کمی بیشتر شخصیت های فرعی فیلم پرورده می‌شدند به اثرگذاری بیشتر کمک می‌کرد، اما نکته مهم این است که نویسندگان مانع از آن شده‌اند تا شخصیت های فرعی علیرغم پرداخت کمتر تبدیل به تیپ شوند، از سوی دیگر شاید برخی تصور نمایند برای باورپذیری درست می‌بایست شخصیت جلال و لیلا کمی بیشتر بارور می‌گشتند اما باید به این نکته توجه نمود که شخصیت‌پردازی برحسب نیاز داستان صورت می‌پذیرد در نتیجه طبیعی است اگر به ستاره و داستان او به‌عنوان فردی که در نهایت صاحب پول‌ها می‌شود بیشتر پرداخت.

نکته مهمی که باید به آن توجه کرد و بابت آن به جلیلوند تبریک گفت، نگارش گروهی فیلم‌نامه بوده که در سینمای ایران بسیار نادر است، درحالی‌که والاترین سطح فیلم‌سازی جهان بیشت فیلم‌نامه‌ها توسط گروه نویسندگان به نگارش در می‌آید و همین مسئله سبب پالایش چندباره و استحکام فیلم‌نامه می‌شود، این مسئله شاید یکی از مهم‌ترین دلایل استوار بودن فیلم‌نامه چهارشنبه 19 اردیبهشت به‌عنوان پاشنه آشیل اثر باشد.

نقطه قوت مهم دیگر فیلم، کارگردانی ماهرانه جلیلوند بوده که بی‌شک آن را مدیون سال‌ها مستندسازی است، کارگردان به‌خوبی بازیگرهایش را کنترل نموده و اجازه بروز سانتی مانتالیسم در نقش را به آنها نمی‌دهد، درحالی‌که بالقوه چنین موقعیت‌هایی می‌توانست باعث این اتفاق شود، از سوی دیگر چه در صحنه‌های پرتنش با تعداد بازیگر بالا چه در سایر صحنه‌ها توانسته است به‌خوبی میزانسن موردنظر خود را چیده و تصویر موردنیاز فیلم را خلق کند، هم چنین جلیلوند با چیرگی تمام دوربین خود را کنترل نموده تا از لغزیدن به ورطه هولناک تصویربرداری به شیوه دوربین روی دست، که اغلب کارگردانان ایرانی برای فرار از چینش صحنه و تنظیم میزان سن از آن استفاده می‌کنند بگریزد، هرچند که در ابتدای فیلم دوربین روی دست حرکت‌کننده با لیلا این امر را به ذهن متبادر می‌کند که با تصویرهایی مشابه این شیوه روبه رو هستیم اما بلافاصله در سکانس های بعد، شاهد کنترل دوربین و آرامش تصاویر بوده که نشانگر درک فیلم‌ساز در چگونگی استفاده از دوربین است.

چهارشنبه 19 اردیبهشت، در فرم خود اثری چشمگیر بوده و در هماهنگی میان گستره ابزار بیانی سینما بسیار موفق است، بدین معنا که جلیلوند باقدرت تمام تصویر،میزانسن،تدوین و موسیقی را در اختیار گرفته و از آنها به شکلی درست و منطبق با یکدیگر در خدمت اثر خود استفاده نموده است.

البته نباید از این نکته نیز غافل شد که متاسفانه کارگردانی فیلم تا حدی در روایت پایانی افت می کند، به گونه ای که به نظر می آید به دلیل میزان توجه ای که به دو سوم ابتدایی فیلم شده است، کارگردان از انتهای فیلم غفلت نموده و همین مسئله تا حدی به فیلم لطمه زده  اما خوشبختانه باعث تنزل کلیت اثر نشده است.

فیلم‌ساز در پایان قسمتی از سرچشمه ذوق خود را به کار گرفته و در عین حالی که داستان اصلی یعنی ماجرای اهدای پول را پایان می‌بخشد، انتهای فیلم را باز می‌گذارد، به‌عبارت‌دیگر پایان چهارشنبه 19 اردیبهشت در عین بسته بودن پایانی باز است که این مسئله باعث می‌گردد مخاطب  بتواند داستان لیلا را درون ذهن خود دنبال نماید.

چهارشنبه 19 اردیبهشت را می توان یک فیلم اجتماعی ژورنالیستی دانست، همانگونه که یک خبرنگار به دنبال واقعیت زندگی افراد عادی جامعه هم پای آنها نظاره گر و شنونده داستان هایشان می شود، بی آنکه قصد جلب ترحم و مظلوم نشان دادن آنها را داشته باشد، این فیلم نیز هم پای شخصبت هایش می شود تا تصویر آنها را همانگونه که هستند یعنی مردم واقعی یک اجتماع نشان بدهد، از مدخل همین نمایش وفادارانه به زندگی واقعی داستان روایت شده و درام شکل می گیرد.

چهارشنبه 19 اردیبهشت یک فیلم اجتماعی به معنای واقعی کلمه است، اثری که درعین‌حال تلخ و گزنده بودن نگاه واقع‌بینانه نه سیاه به جامعه خود دارد، فیلم بی‌آنکه قصد داشته باشد به شکلی صریح جامعه را نقد کند در بطن خود آینه‌ای است رو به جامعه و در عین ایجاد چالش امیدبخش است، به‌واقع فیلم جلیلوند نوعی مصداق هدف درام ارسطویی یعنی ایجاد روان‌پالایی در مخاطب بوده و باعث می‌گردد هرچند که مخاطب نوعی دردمندی در خود از مشاهده اثر حس کند اما به دلیل شکل درست و اثرگذار فیلم دچار تزکیه نیز شود.

هوش مصنوعی و سینما

چهارشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۵۵ ق.ظ | امیر یغمایی | ۰ نظر

هوش مصنوعی از آن دست موضوعاتی است که در دو دهه‌ی اخیر موردتوجه فیلم‌سازان بسیاری قرار داشته، هرچند که قدمت استفاده از ربات‌ها در سینما بدعتی تازه نیست اما هوش مصنوعی به شیوه‌ای که امروزه آن را می‌شناسیم یعنی دست‌ساخته‌ی بشر بتواند همانند انسان باشد موضوع تازه‌ای است که در 2 سال اخیر فیلم های جالب‌توجه ای در این زمینه ساخته شده است.

نخستین فردی را که میتوان راهگشای هوش مصنوعی و رباتیک به سینما دانست استاد بلامنازع آلمانی فریتس لانگ بود که در فیلم تحسین برانگیز پادآرمانشهری خود متروپلیس عملا یک ربات را و سرنوشتی که انسان در پیروی از هوش مصنوعی خواهد داشت سوژه ی خود قرار داد اما به دلیل آنکه تخیلات به تصویر درآمده ی وی برای مردمان دهه ی 20 غیرقابل درک بود فیلم شکست تجاری سختی خورد اما این مسئله هیچگاه از ارزش متروپلیس نکاست،در حقیقت لانگ راهی را آغاز کرد که عملا تا دهه ی 60 کمتر کسی جسارت نزدیک شدن به آن را در خود میدید و تقریبا هیچ نمونه ی شایان توجه ای تا پیش از سال 1968 که کوبریک فیلم ادیسه فضایی را ساخت نمی توان یافتکه پرداختی جامع و خوب به موضوع هوش مصنوعی و رباتیک داشته باشد هرچند که پیش از کوبریک در سریال پیشتازان فضا تلاش هایی برای نمایش هوش مصنوعی و رباتیک انجام شد اما نمی توان آن را نمونه ای دانست درخور که توانسته باشد این موضوع را دستمایه اثر قرار داده باشد اما کوبریک در ادیسه فضایی یکی از بلندترین گام های ممکن را برای ورود هوش مصنوعی به سینما برداشت و پس از وی لوکاس با جنگ ستارگان (امیدی تازه،1977) و کامرون با نابودگر (1984) فصل نوینی را در موضوعیت قرار دادن هوش مصنوعی و رباتیک در سینما آغاز کردند.

هوش مصنوعی پیش از آنکه راه خود را در سینما هموار کند ریشه در ادبیات دوانده بود که بهترین نمود آن را می توان در آثار آیزاک آسیموف دید که بعدها بسیاری از کتاب های وی دستمایه اقتباس فیلم هایی با موضوع هوش مصنوعی و رباتیک گشت(لاکی استار،مرد دوصد ساله، من ربات و سفر شگفت انگیز) ، در این میان البته نباید از نویسندگان مهم دیگری همچون استیون کینگ ،هری هریسون و تام گودوین نیز غافل شد اما بی شک آسیموف تاثیرگذارتین مرد ادبیات بوده است که هوش مصنوعی و رباتیک را به شکل ملموسی در آثار خود به تصویر کشیده است ، اما آنچه باعث شد که سینما از اواخر دهه ی 60 به شکلی جدی هوش مصنوعی و رباتیک را دستمایه ساخت فیلم قرار دهد میتوان 3 اتفاق اصلی دانست نخست بحث رقابت فضایی مابین ایالات متحده و شوروی در دهه ی 60 بود که منجر به تحقیقات گسترده و گمانه زنی های فراوان شد که به تبع آن فیلمسازان نیز به سوژه ی ناب و کمتر کار شده ای برای خیال پردازی دست یابند که گواه اینن مسئله فیلم های مهم دهه ی 60 و 70 با موضوع هوش مصنوعی و رباتیک است که مبنای آن بر سفرهای فضایی می باشد(ادیسه ی فضایی ، جنگ ستارگان،پیشتازان فضا) اتفاق مهم دیگر معرفی نخستین نمونه ی ربات توسط انگلبرگر بود که توانست افق های تخیل انسان را وسعت ببخشد و باعث ساخت آثاری مانند نابودگر شود ( باید به خاطر داشته باشیم در زمان ساخت فیلم نابودگر کمتر فردی میتوانست تصور آن میزان از پیشرفت در ربات ها را داشته باشد و عملا کامرون در فیلم نابودگر دست به پیش بینی آینده ی ربات ها زد) اما سومین و شاید مهمترین مسئله پیشرفت و همه گیر شدن رایانه در دهه ی 70 بود ، این سه اتفاق که میتوان آنها را سه ضلع اصلی فیلم های علمی تخیلی تا به امروز دانست به مرور با پیشرفت خود توانستند جهانیان را به تعجب وادارند اما جالب اینجاست که سینما هرچند کمی دیرتر از آنچه انتظار می رفت وارد این مقوله شد اما بسیار پیشروتر از پیشرفت های این صنایع عمل کرد به گونه ای که بسیاری از موضوعات و حوادث رخ داده در فیلم ها با موضوع هوش مصنوعی و رباتیک پیش از هزاره ی دوم میلادی هنوز تبدیل به واقعیت نشده است به شکلی که در سال اخیر ساخته شدن فیلم چپی باعث هشدار کارشناسان صنعت رباتیک و هوش مصنوعی مبنی بر لزوم کنترل آینده ی ربات ها شد!

فیلم های علمی تخیلی با ساخته شدن جنگ ستارگان تبدیل به دو دسته ی اصلی شدند ، نخست فیلم هایی بودند که مانند (متروپلیس ، ادیسه فضایی، هوش مصنوعی،مرد دوصد ساله و.....) نگرشی فلسفی به موضوع داشتند و ماجرا از جنبه های معنایی می نگریستند ، دوم آثاری بودند که وجه تجاری آنها غالب بوده و رباتیک و هوش مصنوعی را دستمایه فیلم های اکشن تجاری کردند(جنگ ستارگان،نابودگر،من ربات،ماتریکس و.....) که هر دو دسته دارای جذابیت و طرفداران بسیاری هست، هرچند که به مرور زمین به دلیل رویکرد تجاری صنعت سینما که ترجیح می داد مخاطب به همراه هراس که عضو لاینفک این فیلم ها بود از این آثار لذت نیز ببرد اکثر فیلم های ساخته شده در این ژانر سمت و سوی اکشن به خود گرفت اما باز هم کم نبودند آثاری که وجه فلسفی و هشداردهندگی آنها بر اکشن صرف می چربید.

در دو سال اخیر اما به نظر می آید با گسترش ناگهانی صنعت رباتیک و پیشرفت های خوش مصنوعی سینماگران نیز علاقه ی بیشتری به این ژانر پیدا کرده و تلاش نموده اند از این روند عقب نیفتند که گواه آن نمایش 4 فیلم مهم در این سبک سیاق است(فراماشین،چپی،نابودگر5 و جنگ ستارگان 7) در میان این آثار با وجود آنکه دو فیلم جنگ ستارگان و نابودگر توجه بیشتری را به خاطر پیشینه اشان به خود جلب کردند اما فیلم فراماشین با دیدگاهی فلسفی و عمیق به موضوع پرداخته است که دلیلی شده است بر آنکه بتوان این فیلم را مهمترین فیلم ژانر علمی تخیلی در چند سال گذشته دانست ، به همین علت در ادامه نگاهی می اندازیم به فیلم فراماشین



Ex machine یادداشتی درباره‌ی فیلم

فرانکشتاین فلزی

 

فرا ماشین نخستین تجربه‌ی کارگردانی الکس گارلند می‌باشد او که نویسندگی فرا ماشین را نیز بر عهده داشته پیش‌تر به‌عنوان فیلم‌نامه‌نویس موفق فیلم های علمی تخیلی (دِرِد، هرگز رهایم نکن، 28 روز بعد و نور سفید) شناخته شده بود.

فرا ماشین داستان برنامه‌نویس جوان شرکت اینترنتی بلوبوک به نام کالب است که در یک مسابقه‌ی برنامه‌نویسی پیروز شده و به‌عنوان پاداش باید یک هفته را با صاحب کمپانی بلوبوک که یک نابغه‌ی علوم کامپیوتر به نام نیتن است بگذارند، کالب در بدو ورود متوجه ساختار امنیتی شدید اقامتگاه شده و بعدتر می فهمد هدف از دعوت او به آنجا انجام آزمایش تورینگ بر روی ربات دارای هوش مصنوعی است که نیتن ساخته، در برخورد با ایوا کالب مجذوب این ربات هوشمند شده و رابطه‌ی آنها جنبه‌ی عاطفی پیدا می‌کند.

فرا ماشین برخلاف اکثر فیلم های ژانر علمی تخیلی که مبنای آنها بر اکشن بناشده فیلمی ساده و کم هزینه است که موفقیت خود را مدیون فیلم‌نامه‌ی پر کشش و سرشار از تعلیق خود است، فیلم‌نامه‌ی فرا ماشین داستانی ساده و کلاسیک دارد و فاقد دیالوگ های فنی و خارج از فهم است به همین دلیل مانع از گنگی فهم مخاطب می‌شود اما این مسئله از فلسفه‌ی عمیق فیلم نمی‌کاهد بلکه گارلند توانسته به خوبی با ثبت تصاویر بدیع و انباشته از موتیف به مقصود خود برسد در واقع فراماشین تا حدی یادآور داستان فرانکنشتاین و روتوانگ مخترع دیوانه ی متروپلیس می باشد.

فرا ماشین در ساختار کلاسیک فیلم‌نامه‌ی خود به‌خوبی از عنصر تعلیق استفاده نموده، فیلم هیچ‌گونه اطلاعاتی را به جز چند مورد جزئی پنهان و یا کمرنگ نمی‌کند و به‌صورت کامل اطلاعات مختلف را به نمایش می‌گذارد بااین‌حال تماشاگر تا زمان خروج ایوا از اقامتگاه نمی‌تواند هیچ‌کدام از اتفاقات ماجرا را پیش‌بینی کند و دائما دچار غافلگیری می‌شود هرچند که این غافلگیری‌ها به دلیل محدودیت فضای داستان و نامتناسب بودن با گسترش عرضی، در طول فیلم رخ می‌دهد و عملاً خرده داستانی تعریف نمی‌شود که البته این مسئله نه یک ضعف بلکه جزو نقاط قوت فیلم فرا ماشین است چرا که کارگردان توانسته تنها با تکیه بر خط اصلی داستانی فیلم خود را پیش ببرد بی‌آنکه دچار تغییر در ریتم و یا فرسایشی شدن روند فیلم شود، البته نباید تأثیر سنت های سینمای انگلیس به خصوص سادگی و در عین حال پیچیدگی را بر این مسائل نادیده گرفت.

فرا ماشین پرسشی را مطرح می‌نماید که امروزه با پیشرفت سریع علوم کامپیوتری برای انسان‌ها ایجادشده و به‌نوعی زنگ خطری است برای بشر در مورد آینده‌ای که ماشین‌ها برای آن رقم خواهند زد، این‌چنین سوژه‌ای زیربنای فیلم های موفقی مانند ماتریکس و یا نابودگر نیز بوده اما تفاوت فرا ماشین با این دسته از فیلم‌ها در آن است که پیش‌بینی آینده‌ی انسان در دستان ماشین‌ها مسئله‌ای فرا ماشین نیست بلکه نوع رابطه‌ی انسان و هوش مصنوعی در فرا ماشین مدنظر گارلند بوده است، این شکل از داستان را می‌توان در فیلم های چپی و هیر نیز دید با این تفاوت که آنها هرکدام فاقد شجاعتی بوده‌اند که گارلند داشته، در هیر آنچه به عنوان هوش مصنوعی شناخته می‌شود نرم‌افزاری بوده که می‌تواند اطلاعات را آنالیز کرده و به آن پاسخ دهد البته در بالاترین سطح هوشمندی، در چپی نیز ما با یک ربات شبیه به سلاح مواجه‌ایم که هوشمندی بالاتر از سطح انسانی دارد و برای بقای انسان‌ها آنها را به شکل ربات درمی‌آورد اما آنچه فرا ماشین را با این دو فیلم و موارد مشابه آن متمایز می‌کند کیفیت هوش مصنوعی ساخته‌شده به‌دست نیتن است، ایوا رباتی است شبیه به انسان که نزدیک‌ترین رفتارها را به گونه‌ی بشر دارد و حتی توانایی برقراری رابطه‌ی جنسی نیز دارد اما مهم‌تر از همه به نظر می‌آید ایوا می‌تواند احساس داشته و همین پرسش که آیا هوش مصنوعی قادر به تجربه‌ی احساسات انسانی هست یا آن را براساس الگوریتم شبیه سازی می کند پیش برنده‌ی داستان و مانیفست اصلی فرا ماشین است.

ایوا تحلیل شخصیت‌ها و واکنش های افراد را با مشاهده‌ی میلیون‌ها واکنش انسانی فراگرفته است در نتیجه می‌تواند از ضعف های انسان‌ها استفاده کند و این عملی است که در برابر کالب انجام می‌دهد، کالب شخصیتی منزوی، بدون خانواده و تنها است و ایوا تمثال آن چیزی بوده که وی از جنس مخالف خود انتظار دارد پس سریعاً به آن واکنش نشان داده و مجذوب ایوا می‌شود به‌عبارت‌دیگر ایوا کالب را پلی برای عبور از زندان خود می‌بیند بنابراین از ضعف های او استفاده می‌کند، اینها اما همگی طرح و برنامه‌ای است که نیتن پازل آن را چیده اما آنچه در انتها وی درمی‌یابد نه تنها پاسخ این پرسش است که ایوا آیا از کالب برای فرار استفاده می‌کند یا نه بلکه نتیجه ای فراتر از انتظار است، هوش مصنوعی سدهای برابرش را بی‌رحمانه می‌شکند چرا که نمی‌خواهد از بین برود، نکته‌ی مهم در این توضیحات اما 2 مورد است نخست در وجه فرمال اثر شیوه‌ی شخصیت‌پردازی با استفاده از این رابطه‌هاست، مخاطب در فرا ماشین نیتن را می‌بیند که گفته می‌شود یکی از نوابغ کامپیوتر عصر حاضر و موفق‌ترین افراد است اما در برخورد با وی شخصیتی را می‌بینیم عصبانی، الکلی و تا حدی دیوانه که در 3/1 پایانی متوجه دلایل این اتفاقات می‌شویم، کالب فردی گوشه‌گیر، غیراجتماعی و سرد است که به‌راحتی می‌تواند آلت دست دیگران قرار گیرد و ایوا که رباتی هوشمند و غیرقابل‌پیش‌بینی، همه این پرداخت‌ها اما زمانی اهمیت می‌یابد که چرایی آن در روند فیلم مشخص می‌شود، نیتن در حقیقت چنان غرق دنیای کامپیوتر و دست‌ساخته‌های خود شده که ارتباطش با جهان خارج به صورت فیزیکی از بین رفته و حتی میل جنسی خود را از طریق ربات‌هایش رفع می‌کند و همین مسئله باعث شده که وی اخلاقیات انسانی را نیز فراموش کند و در راه رسیدن به هدف خود چه در برابر انسان‌ها و چه در برابر ربات‌ها هدفش را ارجح بر روش‌هایش بداند همین مسئله است که باعث می‌شود او فراموش کند چه خلق کرده و در انتها کیوتو باعث مرگ او شود،این رفتارها اما باز هم از خشم نیتن نمی‌کاهد چرا که او در واقع تمثال خدایی است که از مخلوقش ناامید شده، کالب نیز که دچار خلاء های عاطفی است بیش از آنکه بتواند به انسان‌ها اعتماد کند و با آنها ارتباط برقرار کند تمایلش به سمت هوش مصنوعی و ایوا است پس او را به راحتی می‌توان تحت کنترل درآورد چرا که احساساتش بر عقلانیت او چیره است، در وجه محتوایی این شیوه از شخصیت‌پردازی حاوی نکته‌ی جالب‌توجه ای بوده و آن نوع جنسیتی است که نیتن به ربات‌هایش داده و درباره‌ی آنها فکر می‌کند، نیتن ربات‌هایش را به اشکال مختلفی از زنان درمی‌آورد و اعتقاد دارد آنها بخشی از تکامل بشریت هستند، در حقیقت نیتن به ربات‌هایی که می‌سازد نوعی نگاه ابزاری دارد و آنها را به شکل تمایلات جنسی خویش می‌سازد درحالی‌که کالب در رابطه‌ی با ربات‌ها از خود احساس نشان می‌دهد و به شکلی آنها را هم‌طراز انسان می‌داند اما مهم این است که هردو در این معادله شکست می‌خورند چراکه کالب و نیتن رفتارهایشان بر اساس غرایز شکل می‌گیرد درحالی‌که ایوا به عنوان نمونه تکامل‌یافته‌ی هوش مصنوعی با بشر با بخشی که مشابه تفکر انسان است تصمیم گرفته و به خوبی می‌تواند همه‌چیز را مدیریت کند اما تشابه ایوا به خالق خود نیتن نیز در همین نگاه ابزاری به موجود مقابلش است، همان‌گونه که نیتن از ربات های ساخته‌اش طبق میل خود بهره می‌برد ایوا نیز از کالب برای رسیدن به هدف خود بهره می‌برد.

از دیگر نکات حائز اهمیت در فرا ماشین وجود نشانه و اشارات مذهبی است، نخست شیوه‌ی تلقی کالب از اختراع نیتن و خدای گونه پنداشتن وی، دوم آنکه داستان فیلم در شش روز رخ می‌دهد که مشابه افسانه‌ی آفرینش مبنی بر شش روزه بودن خلقت است، سوم وجود صورتک‌ها و اشیایی همانند اسکلت که نمونه‌هایی از عقاید مذهبی است، چهارم شیوه‌ی نام‌گذاری شخصیت‌ها طبق داستان های مذهبی است کالب در کتب مذهبی نام جاسوسی بوده که موسی به سرزمین کنعان می‌فرستد و معتقد به پیروزی موسی است، نیتن نیز پیامبری هم عصر داوود است که جد مسیح بوده و داوود را به خشم خداوند ، شکست وی و پیروزی نسل او بشارت می‌دهد، این شکل از نام‌گذاری زمانی قابل‌درک است که به نام های دو شخصیت دیگر فیلم یعنی کیوکو و ایوا نگاهی بیندازیم، کیوکو در زبان ژاپنی به معنای مؤدب می‌باشد که با شخصیت این ربات نیز هماهنگی کاملی دارد، جالب آنجاست که در این میان ایوا تنها نامی است که دارای پیش‌زمینه‌ی معنایی و تاریخی نیست، این مسائل را شاید بتوان اشاره به پرسش‌هایی دانست که درباره‌ی هوش مصنوعی و اعتقاد به فاجعه‌آمیز بودن نتیجه آن دانست چرا که به گونه‌ای هوش مصنوعی خلقت موجودی فراتر از انسان و در حقیقت دخالت در کار خدا است.

گارلند در انتخاب جغرافیای اثر خود نیز به خوبی عمل نموده، مکانی که نیتن برای تحقیقات خود مورداستفاده قرار می‌دهد معماری ارگانیک دارد که هدف از این معماری تطبیق‌پذیری انسان با چرخه‌ی طبیعت است و این تطبیق‌پذیری در قلب خود چرخه‌ی تکامل را دارد یعنی همان چیزی که نیتن به کالب می‌گوید، از سوی دیگر اشاره‌ی نیتن نیز به ساختمان مبنی بر وجود انبوه فیبرهای نوری و سخت‌افزارهای رایانه‌ای نیز در نوع خود جالب است به شکلی که به نظر می‌آید آنها درون یک رایانه‌ی بزرگ قرار دارند نه یک سکونت‌گاه عادی، چیرگی رنگ های سرد در کنار دیوارهای سیمانی و شیشه‌ای نیز فضای فیلم را دچار سرمایی کرده که نشان از نبود و یا کمبود شدید احساسات عمیق انسانی دارد.

 گارلند که در مقام فیلم‌نامه‌نویس در آثار پیشین خود نشان داده است نگاه بدبینانه‌ای نسبت به آینده‌ی جهان و تکنولوژی دارد و به اصطلاح حساب خود را با هوش مصنوعی تسویه کرده، گارلند در فرا ماشین پاسخی به کسانی می‌دهد که تصور می‌کنند هوش مصنوعی می‌تواند همانندسازی انسان به شکلی برتر از او باشد، گارلند در فیلم خود نشان می‌دهد که چنین رخدادی می‌تواند انسان را به نابودی بکشاند چراکه هوش مصنوعی توانایی استفاده از ضعف های انسان برای برتری خود را دارد و این برتری نه به نفع انسان که برای تقویت خود است همان‌گونه که در فیلم ایوا اشاره می‌کند نمی‌خواهد اجازه دهد کسی او را خاموش کند ولی او به نفع خود دیگران را از بین می‌برد.

فیلم پایان باز و البته دلهره آفرین دارد که نوید از پیروزی دارد که هوش مصنوعی در آینده بر انسان خواهد داشت ، فراماشین را بی شک باید یکی از بهترین فیلم های ژانر علمی تخیلی دانست که چه از لحاظ تفکر و چه از لحاظ فرم گستره ی وسیعی را شامل شده و می توان آن را به نوعی نواده ی متروپلیس لانگ دانست.

نقد فیلم ماهی سیاه کوچولو

چهارشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۲۹ ق.ظ | امیر یغمایی | ۸ نظر

ماهی سیاه کوچولو نخستین فیلم بلند مجید اسماعیلی شرح حادثه‌ای در بستر واقعه حمله اتحادیه کمونیست های ایران به شهر آمل در سال ۶۰ را روایت می‌کند، فیلم نام خود را از داستان مشهور مرحوم صمد بهرنگی گرفته است که داستانی نمادین از ماهیت چپ گرایی و انقلاب دارد.

درباره ماهی سیاه کوچولو نمی‌توان نقد نوشت چرا که اساساً هدف نقد فیلم همان‌گونه که از اسم آن مشخص می‌شود نقد کردن فیلم است، در نتیجه زمانی که اثری به معنا درست فیلم نیست نمی‌توان آن را طبق قواعد و اصول نقد کرد، هرچند که ممکن است ماهی سیاه کوچولو به معنا مواد خام سینمایی شبیه به یک فیلم باشد اما همان‌گونه که تصاویر ضبط‌شده از یک مراسم عروسی را با بهترین آراستگی ظاهری نمی‌توان یک فیلم سینمایی دانست، گنجاندن ماهی سیاه کوچولو نیز در ردیف فیلم های سینمایی بی‌شک توهین غیرقابل‌اغماض به فیلم‌سازان واقعی است، بنابراین متن ذیل بنا دارد با تکیه بر چند اصل مهم در فیلم‌سازی ماهی سیاه کوچولو را مورد پرسش و قضاوت خوانندگان قرار دهد.

مهم‌ترین اصل که بنیان یک فیلم فارغ از خوب و بد بودن اثر نهایی بر آن استوار می‌گردد فیلم‌نامه است، الزام وجود فیلم‌نامه امری غیرقابل‌چشم‌پوشی بوده و تفاوتی در سبک و گرایش فیلم‌ساز یا فیلم‌نامه‌نویس به سینما یا نوع جهان‌بینی آنها ندارد، از سینما کلاسیک هالیوود گرفته تا آوانگاردترین و هنری‌ترین نوع سینما مانند آثار جارموش وجود فیلم‌نامه برای ساخت اثر حیاتی است، هرچند که بی‌شک تفاوت های بارزی در چگونگی فیلم‌نامه‌ها وجود دارد که برآمده از سبک فیلم‌نامه‌نویس و فیلم‌ساز و نوع نگاه آنها به سینما است، اما هیچ‌گاه نمی‌توان فیلم‌سازی را پیدا کرد که بدون وجود یک فیلم‌نامه شروع به ساخت فیلم بکند مگر آنکه قصد تمسخر مخاطب و خودش را داشته باشد، البته باید این نکته را ذکر نمود که فیلم‌نامه به معنای تعدادی کلمه بر روی کاغذ نیست بلکه مقصود رعایت حداقلی‌ترین اصول در نگارش است.

حال درباره ماهی سیاه کوچولو باید پرسید به‌راستی آیا فیلم‌نامه‌ای وجود داشته است؟ داستان ماهی سیاه کوچولو درباره چیست؟ واقعه آمل، انتقام، کشمکش دو نیرو یا هیچ، مسلماً باید گفت هیچ زمانی که فیلم‌نامه وجود نداشته باشد در نتیجه داستانی وجود ندارد پس نمی‌توان به دنبال بررسی معایب و ضعف های فیلم‌نامه بود، این دقیقاً اتفاقی بوده که برای ماهی سیاه کوچولو افتاده است، این به‌اصطلاح فیلم چیزی نیست جز چندین ایده نیم‌خطی درباره نگارش یک داستان بی‌آنکه داستان نگارش یابد تنها به پیاده‌سازی همین ایده‌ها کفایت شده است هرچند که در اینجا می‌توان ادعا کرد فیلم‌نامه اثر تلاشی مینی مالیستی برای بیان حرف‌هایی انسانی در بستر واقعه‌ای تاریخی است، اما این ادعا نیز مضحک تر از آن بوده که قرار باشد پاسخی به آن داده شود، تنها در همین حد کفایت کند که در قلب یک فیلم‌نامه مینی مالیستی هم می‌توان داستان دید تنها با این تفاوت که سبک بیان غیرازآن است که در سینمای کلاسیک شاهد آن هستیم، متأسفانه همین نکته مهم در ماهی سیاه کوچولو که می‌بایست فیلم برپایه آن شکل بگیرد وجود ندارد در نتیجه مخاطب با اثری روبه رو می‌شود که متن آن تنها چند ایده یا شاید اگر کمی لطف به خرج دهیم یک داستانک سه خطی بوده است.

در نتیجه وجود چندتکه ایده به‌جای داستان و فیلم‌نامه، با اثری مواجه هستیم که قرار بوده است روند فیلم را بر اساس کنش شخصیت‌هایش استوار دارد اما این به‌اصطلاح شخصیت‌ها که هیچ نیستند جز تعدادی ماکت، نه هدف مشخصی دارند، نه پیشینه آنها مشخص است، نه چرایی اعمال آنها، این فاجعه تا جایی ادامه پیدا نموده که حتی شخصیت زائد نیز در فیلم وجود دارد، یکی از این شخصیت‌ها افسر ژاندارمری بوده که نه مشخص می‌شود از کجا آمده و به کجا می رود و به دنبال چیست، یا چگونه می‌فهمد تاج عروس در دست پسربچه روستایی قرار دارد، یا به چه دلیل دنبال این افراد می‌گردد! همین ابهام و بی‌پایه بودن باعث می‌شود اگر کاملاً این فرد را از درون فیلم حذف کنیم هیچ‌گونه اتفاقی برای فیلم رخ ندهد و حتی مخاطب متوجه وجود نقصان در اثر نشود چراکه عملاً ماهی سیاه کوچولو از پایه حشو و نقصان است.

طالب‌آبادی که اصطلاحاً قرار بوده است فیلم‌نامه‌نویس باشد، حتی آن قدر برای شعور مخاطب ارزش قائل نبوده که توضیح دهد چگونه یک پاسگاه کمیته ناگهان بی‌هیچ مراقبت یا دلیلی خالی می‌ماند تا تبدیل شود به جولانگاه تعدادی اسلحه به‌دست برای تصفیه‌حساب شخصی، به نظر می‌آید طالب‌آبادی حتی از چندوچون واقع آمل نیز بی‌خبر بوده است چرا که در اصل واقعه حمله به شهر که فیلم با آن پایان می‌یابد هیچ‌گونه حمله‌ای به پاسگاه مرزی شهر آمل صورت نمی‌گیرد بلکه حمله بهمن‌ماه به آمل از درون شهر شروع می‌شود نه از جنگل و واقعه حمله به پاسگاه نیز مربوط به مدتی پیش از عملیات شهری است، نه سرمنشأ آغاز حمله به شهر.

از سوی دیگر دیالوگ‌نویسی اثر که تقلیدی از لحن و شیوه کیمیایی با تلاش برای نشان‌گذاری های نمادین، چنان مضحک و پریمی تیو است که حتی موجب اکراه از خندیدن می‌شود، دیالوگ‌هایی مانند مبارزه با ودکا یا بی ودکا، تحریک نکردن حریف ترسیده، هدف از مبارزه و انبوهی شعار دیگر که کار را تا به‌جایی پیش برده است که شخصیت مازیار (هیزم‌شکن) بیشتر به یک عقب‌افتاده فکری شبیه باشد تا عضوی از بازوی نظامی یک گروه چپ گرا، مازیار در تمام طول فیلم تاکید می‌کند برای مردم به میدان آمده است و اعتقادات قلبی محکمی با اسلام دارد، در اینجا این سئوال پیش می‌آید آیا عضوی از یک گروه مائوئیستی که مهارت های بالایی در استتار و دیده‌بانی و عملیات چریکی دارد نمی‌داند برای کدام سمت می‌جنگد؟! و یا عشق و علاقه او به دختری که معلوم نیست دقیقاً در پاسگاه چه کار می‌کند از کجا نشأت گرفته است تنها از مشاهده او؟ طالب‌آبادی حتی متوجه نبوده است این میزان از تکیه او بر بد و ملعون بودن این گروه چپ گرا قرار است چگونه برای مخاطب توضیح داده شود؟ به‌عبارت‌دیگر اگر یک نوجوان ۱۵،۱۴ ساله فیلم را ببیند قرار است با تکیه بر کدام اطلاعات برون فیلمی متوجه شود اتحادیه کمونیست های ایران که بوده‌اند؟ همان‌گونه که پیش‌تر گفته شد به دلیل آنکه ماهی سیاه کوچولو فاقد فیلم‌نامه است می‌توان صدها اشکال دیگر از آن گرفت.

در باب کارگردانی اثر باید گفت که به نظر می‌آید همان‌گونه که عوامل فیلم اعتقادی به لزوم وجود فیلم‌نامه برای ساخت فیلم نداشته‌اند، چندان مهم نیز نبوده است که ماهی سیاه کوچولو کارگردان داشته باشد یا نه مشخص نیست که دقیقاً نقش اسماعیلی به‌عنوان کارگردان در اثر چه بوده است، آیا مبتکر ایجاد تعلیق به وجود نیامده از طریق دویدن و موسیقی بوده؟ و یا پاشیدن انبوهی برگ های پاییزی در میانه زمستان درون جنگل، یا تبدیل کردن برف سنگین آن سال (طبق گفته منابع تاریخی) به باران برای ایجاد سانتی مانتالیسم در فیلم، به‌واقع زمانی که اسماعیلی حاضر به ساخت فیلمی بدون فیلم‌نامه شده است می‌بایست پیش‌بینی می‌نمود که اثر نهایی تنها چند کارت‌پستال تصویری از پاییز در زمستان، چند سکانس دویدن های بی‌هدف و تلاش مذبوحانه برای ایجاد تعلیق و تعدادی صحنه به‌اصطلاح اکشن شود، متأسفانه باید گفت حتی همین مقدار ناچیز از خواسته نیز میسر نشده، زیرا کارگردان در دام بلاهتی مطلق از فهم آنچه قرار بوده روایت کند افتاده است.

به نظر می‌آید کارگردان تمام‌وقت خود را صرف ایجاد کارت‌پستال تصویری و نمادپردازی کرده است اما موفق بودن او در نمادپردازی به‌اندازه موفقیت اثر در تبدیل‌شدن به یک فیلم سینمایی است، به‌عبارت‌دیگر هیچ، مشخص نیست نفس زدن های اروتیک کودکان در طویله، لباس عروس بر تن مترسک، نقاشی روی دیوار پاسگاه، قوطی سیگار طلایی دقیقاً قرار بوده است چگونه کارکردی داشته باشد؟!

مسعود فراستی فارغ از نوع نگاهش گاه اصطلاحاتی در ادبیات نقد به کار می‌برد که بسیار هوشمندانه بوده، یکی از آن اصطلاحات ماقبل نقد بودن فیلم است که به معنای واقعی کلمه در مورد ماهی سیاه کوچولو صدق می‌کند، ماهی سیاه کوچولو یک فیلم ماقبل نقد پوشالی است، فیلمی سراسر انباشته از شعار، غرض‌ورزی، زوائد، گاف های تاریخی و حاصل خام‌دستی یک کارگردان فیلم اولی با فیلم‌نامه‌نویسی که نه می‌داند چه می‌خواهد بگوید نه اگر هم که بداند در اندازه بیان آن حرف است.

نقد فیلم 360 درجه

جمعه, ۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۲۴ ب.ظ | امیر یغمایی | ۰ نظر


راز و رمزی نیست برای پنهان بودن

 

سام قریبیان در نخستین تجربه‌ی کارگردانی سینمایی خود به سراغ فیلمی جنایی رفته است، گونه‌ای که به نظر می‌رسد با نگارش فیلم‌نامه‌ی گناهکاران و کارگردانی 360 درجه به آن علاقه‌ی خاصی دارد.

داستان فیلم درباره‌ی جوانی سارق به نام جاوید می‌باشد که با همسر خود که او نیز در کار قاچاق مواد مخدر است در حال سفر هستند، در میانه‌ی راه همسر جاوید به وی می‌گوید که مقادیر زیادی شیشه به همراه دارند و زمانی که توسط پلیس دستگیر می‌شوند جاوید مسئولیت حمل مواد را به عهده گرفته و به زندان می‌رود درحالی‌که مقدار مواد ذکرشده در پرونده‌ی وی 27 گرم است، جاوید پس از آزادی از زندان به دنبال همسر و فرزند خود می‌رود درحالی‌که صاحبان اصلی مواد تصور می‌کنند او مواد را درجایی پنهان نموده و در پی پس گرفتن آن می‌باشند.

 

سام قریبیان که پیش‌تر با نگارش فیلم‌نامه‌ی گناهکاران نوید آغاز دوباره‌ی گونه‌ی جنایی در سینمای ایران را می‌داد در فیلم 360 درجه برخلاف انتظار نه‌تنها نتوانست سیر تکامل کاری خود را ادامه دهد بلکه چندین گام عقب‌تر رفته و فیلمی ضعیف ساخته است.

قریبیان در 360 درجه روند جلوروی فیلم خود را بر معرفی پی‌درپی شخصیت‌ها و خلق پازلی از آنها استوار کرده است، کاری که در گناهکاران نیز شاهد آن بوده‌ایم اما متأسفانه در 360 درجه نه‌تنها این کار باعث ایجاد کشش و جذابیت نشده است بلکه نوعی آشفتگی در فیلم ایجاد نموده که دلیل اصلی آن عدم وجود شخصیت‌پردازی می‌باشد، قریبیان تعداد زیادی نقش خلق کرده است که هیچ‌کدام نه پرداخت درستی شده‌اند، نه کارکرد آنها در روند فیلم مشخص است و نه مخاطب می‌تواند با آن‌ها ارتباط برقرار کند به‌گونه‌ای که فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان تصور نموده است تنها وجود این شخصیت‌ها با گریم و لباس و چندتکه کلام خاص و اسامی ظاهرا جذاب و شاید نمادین کافی ست تا مخاطب با آن‌ها همراه شود و این مسئله زمانی ضربه‌ مهلک خود را به بدنه‌ فیلم وارد می‌کند که مخاطب از جاوید به‌عنوان شخصیت اصلی و قهرمان داستان هیچ‌گونه شناختی پیدا نمی کند ، مخاطب از گذشته جاوید به‌جز آنکه به‌خوبی قفل باز می‌کند چیزی نمی‌داند! از رابطه‌ی او با همسر قاچاقچی‌اش و نحوه‌ شکل‌گیری آن چیزی نمی‌فهمد مگر در انتها، از روابط درون زندان و مسائل دیگری که برای به تحرک واداشتن شخصیت به حرکت لازم است هیچ نمی‌داند به‌اضافه‌ آنکه سایر اشخاص فیلم نیز بیشتر از سایه‌ای از شخصیت‌ها نمی‌باشند، حتی اشاره ی مرمر به ذات یکسان مردها یا اقدام پدرش در فروش او که شاید قرار است سرنخی از گذشته او به مخاطب بدهد هم چندان کمکی نمی کند چرا که همه ی این اقدامات برای پردازش شخصیت ها در یکی دو جمله تمام می شود.

برای درک ضرورت این مسئله بد نیست به نکته‌ای اشاره نماییم، هر فیلم برای خود جهانی را می‌سازد و موفقیت آن باورپذیر شدن جهان فیلم برای مخاطب است، باورپذیری در اینجا به معنای لغوی آن نیست یعنی یک فیلم تخیلی نمی‌تواند این باور را در مخاطب ایجاد کند که آدم‌های فضایی وجود دارند بلکه می‌بایست جهان خود را به‌گونه‌ای ترسیم نماید که تماشاگر با دیدن روابط، شخصیت‌ها و فضاهای فیلم، آن را باور کند هرچند که مابه ازای خارجی نداشته باشد، به‌عنوان‌مثال در فیلمی مانند بیل را بکش اثر تارانتینو قاعدتاً تماشاگر هیچ‌گاه شخصیتی مانند عروس (اوما تورمن) را در زندگی واقعی خود نمی‌بیند بااین‌حال به‌خوبی می‌تواند او را درک کرده و با وی همراه شود، ازاین‌دست مثال‌ها بسیار است اما نکته‌ی مهم این‌که بنیان اصلی تمامی فیلم‌های موفق باورپذیری است عنصری که در فیلم قریبیان وجود ندارد، شخصیت‌های فیلم قریبیان نه‌تنها مابه ازای بیرونی ندارند بلکه به علت فقدان پردازش غیرقابل‌باور می‌شوند درنتیجه اعمال آن‌ها و داستانی که قرار است خلق کنند از اساس غیرقابل‌باور است.

یکی از مسائلی که به نظر برای کارگردان اهمیت ویژه‌ای داشته است شبیه نمودن 360 درجه به فیلم‌های نئونوآر است، خیابان‌های خیس، نورپردازی پر کنتراست، ساختمان‌های شیک و پرزرق‌وبرق، پالتوهای بارانی درصحنه پردازی، همراه باوجود شخصیت‌های نزدیک به فیلم نئونوآر یعنی خلاف‌کارهای خرده‌پا، زن عشوه‌گر، پلیس مرموز، قهرمان تنها و رئیس در سایه که همگی از ویژگی‌های ژانر نوآر است که گواه این تمایل را می‌توان در پوستر فیلم‌های اتاق موسم هم دید (پوستر فیلم‌های نئو نوآر) اما مسئله‌ای که قریبیان نتوانسته است از پس آن بربیاید عدم وجود هماهنگی میان فرم و محتوا است به‌عبارتی‌دیگر تمامی این تلاش‌ها زمانی معنا می‌یافت که قریبیان می‌توانست در فیلم‌نامه و اجرا نیز به قواعد این ژانر نزدیک شود که متأسفانه نه‌تنها این اتفاق نیفتاده است بلکه فیلم وی با این میزان از ادای دین به ژانر نئونوآر و نوستالوژی بازی تبدیل به یک مضحکه گشته است.

از سوی دیگر اصرار شدید او برای این صحنه‌آرایی تصنعی باعث گشته است که همه‌چیز به شکل غلو شده‌ای به نظر بیاید و این بزرگ‌نمایی فیلم 360 درجه را به حالتی درآورده که انگار قرار است تماشاگر به دیدن یک تئاتر بنشیند نه یک فیلم سینمایی،هرچند ممکن است بعضی از سکانس های فیلم مانند هتل و فضای بیرونی آن فارغ از دست اندازی طراح صحنه به همان شکل که بوده است تصویر شده باشد اما کارگردان می بایست به حدی کنترل به روی تصویرش داشته باشد که نتیجه ی نهایی شبیه به صحنه ای از یک فیلم تلفن سفید نشود.

یکی دیگر از مشکلاتی که گریبان فیلم قریبیان را گرفته و ریشه‌ آن در فیلم‌نامه‌ی 360 درجه می‌باشد فقدان عناصر مهمی چون کشمکش، تعلیق، گره‌افکنی و گره‌گشایی، خرده داستان و سایر عناصری که یک فیلم را به‌خصوص در ژانرهای نوآر و جنایی جذاب می‌کند و این مسئله باعث شده است که کل فیلم ساختاری خطی و تخت پیدا کرده و مخاطب نه با فیلم درگیری پیدا کند نه امیدی برای غافلگیر شدن داشته باشد، حتی هسته‌ی اصلی داستان که حوادث بر محور آن می‌گردد یعنی پیدا کردن سردسته گروه مافیایی (ناظم) به شکلی کاملاً خنثی صورت گیرد(مقایسه کنید با فیلم محله ی چینی ها) و با یک فلاش‌بک تمامی نقاط کور داستان به مخاطب نمایانده شود که این فلاش بک نیز در فیلم 360 درجه به نوعی توهین به شعور مخاطبان است چرا که کارگردان در انتها قصد می کند که با فلاش بک ماجرای فیلم را به تماشاگر خود تفهیم کند و از این مسئله دو برداشت بیشتر نمی توان داشت حالت اول آن است که در تصور قریبیان مخاطب فیلمش کم شعور بوده و لازم است همه چیز را به او تفهیم کرد و حالت دوم این است که قریبیان خود نیز به خوبی می داند فیلمش توانایی درگیر کردن مخاطب را ندارد پس مجبور است برای مخاطبی که از میانه فیلم روند دریافت خود را قطع کرده است در انتها داستان فیلمش را یک بار به صورت کامل تعریف کند تا نکته ای مبهم نماند.

نکته منفی دیگر که در بعضی نقاط به شدت آزار دهنده است،شیوه دیالوگ نویسی قریبیان بوده که در اکثر صحنه ها به نظر می آید به اجبار در دهان نقش ها گنجانده شده است، گویی کارگردان خواسته با استفاده از نوع خاص دیالوگ نویسی فضایی پر رمز و راز در فیلمش خلق کرده و شخصیت ها را پرورش دهد غافل از آنکه دیالوگ مناسب برای پرورش شخصیت و کمک به فضای فیلم می بایست کارکردی مشهود در داستان داشته باشد، آنچه تارانتینو در سگ های انباری انجام داده است که دیالوگ های درون رستوران شخصیت ها به خوبی می تواند کنش های آتی آنان را قابل قبول نماید.

از دیگر نکات منفی فیلم دو اشتباه در انتخاب بازیگران است،نخست نقش جاوید که میلاد کی مرام آن را ایفا نموده و شدیدا باعث افت جذابیت جاوید شده است چرا که کی مرام نه مهارت و نه استایل ایفای نقش یک خلافکار انتقام جو را دارد و به همان میزان که نقش وی به عنوان متجاوز در مستانه مضحک است در 360 درجه غیرقابل باور بوده و شاید با اندکی ارفاق می توانست جای حسین سلیمانی را بگیرد، دیگر نقش ضعیف فیلم متعلق به مرمر با بازی بهاره رهنما است که به نظر می آید قرار بوده نقش زن اغواگر فیلم های نوآر را داشته باشد اما به دلیل عدم فاصله گیری از کلیشه ی شخصیتی لوس که در عمده ی آثارش ارائه نموده در اینجا نیز به هیچ عنوان قابل قبول نیست، البته باید به این نکته نیز اشاره کرد  که بازی مسعود فروتن و ناصر آقایی در فیلم بسیار تاثیرگذار و چشم نواز است.

اگر فیلم را یک کلیت در نظر بگیریم که از کنار هم قرار گرفتن اجزا ساخته می‌شود می‌توان گفت فیلم 360 درجه فیلمی است که اجزای آن نه‌تنها به‌درستی ساخته‌وپرداخته نشده‌اند بلکه چیدمانی غلط نیز دارند، عدم توانایی در بازی گرفتن از بازیگران، عدم شخصیت‌پردازی درست، عدم وجود داستان جذاب و پرکشش،عدم وجود تعلیق که لازمه حیاتی این ژانر است و عدم وجود میزانسن صحیح همه و همه باعث شده است که کلیت خلق‌شده از سوی قریبیان فیلمی ضعیف باشد و نتواند رضایت مخاطب خود را جلب کند هرچند که باید به این نکته نیز اشاره کرد که در سینمای ایران به دلیل آنکه اساسا ژانر جایگاهی ندارد پس نمی بایست انتظار داشت در نخستین تلاش ها شاهد خلق شاهکار باشیم ولیکن می توان حداقل انتظار احترام به شعور مخاطب را داشت.

در انتها بد نیست اشاره ای کرد به موسیقی فیلم که بار ضعف بسیاری از صحنه ها را بر دوش کشیده و برخلاف اکثر فیلم های ایرانی که موسیقی متن کارکرد درست و جذابیتی ندارند، موسیقی فیلم 360 درجه به شدت در خدمت فیلم موفق عمل کرده است.